یادداشت های سیاسی اجتماعی و فرهنگی نصراله شریفی
در پانزده پست اندیشه مارسل بر اساس متن کتابی با نام "گابریل مارسل" نوشته سم کین و ترجمه مصطفی ملکیان را به صورت خلاصه بیان کردم. در این جا بر آنم تا چکیده ای از آن پانزده پست ارائه نمایم. البته هر مطلب به صورت یک لینک در نظر گرفته شده که می تواند شما را به تفصیل بحث راهنمایی کند.
از نظر مارسل انسان معاصر با همه ی پیشرفت علمی و فناوری، در اوضاع و احوال مصیبت باری زندگی می کند، زیرا این انسان خود را و جهان واقعی را فقط با معیار و ملاک انتزاع و تملّک می سنجد. این نگاه باعث گردیده تا او به همه ی جهان نگاه کارکردی داشته باشد. این در حالی است که این روحیات و نگاه قادر نیست انسان را در مواجهه با مرگ و مصیبت یاری رساند. این انسان با حیرت به هستی نمی نگرد و شور و آرامش خود را از دست داده و دچار بیقراری گردیده است.
مارسل منکر آن نیست که انتزاع و تملّک برای رشد ابعادی از زندگی انسان ضرورت دارد. آن چه مارسل با آن سر ناسازگاری دارد روحیّه ی انتزاع و جنون تملّک است که باعث می گردد تا انسان به امور عینی و ملموس بی اعتنا گردد و ارتباط خود را معطوف به داشتن کند و از ارتباط از راه بودن سرباز زند. به عبارت دیگر مشکل در جهان مدرن امروز تعدّی و تجاوز حوزه مسأله به حوزه فرامسأله (راز) است.
حوزه فرامسأله و راز جایگاه اندیشه ثانویّه است. در این حوزه انسان باید نه از راه داشتن بلکه از راه بودن با موضوع ارتباط برقرار کند. در این حوزه انسان درگیر و گرفتار مسأله است و به عبارتی مسأله در خود او و با او در حال وقوع است. نمی توان از راز فاصله گرفت و به آن نگاه بیرونی داشت. باید راز را در حضور و از راه مشارکت و ارتباط «من» و «تو»یی دریافت. راز و اندیشه ثانویّه به امور عینی و ملموس تعلق دارد. دین، هنر و فلسفه در این حوزه قرار می گیرد.
آمادگی و عشق، مارسل را به بحث از وفا می کشاند. از نظر مارسل وفا عهد بی قید و شرطی است که «من» به «تو» ابراز می کند. لازمه ی بی قید و شرط بودن، خلاقیت و انعطاف پذیری وفاست. از این نظر وفا از محافظه کاری متحجرانه و صلابت ناشی از همرنگی با جماعت دور است. وفای بی قید و شرط در ارتباطات انسانی بدون اذعان به هستی مطلق و خدا تحقق خارجی نمی یابد. از طرف دیگر نیاز عاشق به جاودانگی معشوق رشته ارتباط ایمان و وفا را محکم می کند. زوال ناپذیری معشوق و جاودانگی عشق به او، اصیل ترین نشانه در وجود ما برای اذعان به هستی مطلق است.
رویکرد عینی و ملموس مارسل به هستی با بحث از "امید" به انجام خود نزدیک می شود. مارسل امید را استمرار و بسط آمادگی دانسته، وفا و امید را دارای ساختاری مشابه فرض کرده که هر دو بر یک پیوستار قرار داشته و اوج آن امید است. امید بی قید و شرط نیز چون وفا اذعان به هستی مطلق را در پی دارد. انسان ناامید تنهاست و از مشارکت در راز سرباز می زند. انسان ناامید در مواجهه با مصائب فقط بر داشته های خود حساب باز می کند. در صورتی که انسان امیدوار هستی و عالم واقع را بی طرح و نقشه نمی داند. شخص امیدوار امید را در با هم بودن درک و تجربه می کند و به گونه ای فعّال و مسؤولانه دست به عمل می زند.
شاید این جمله را بتوان عصاره ی بحث مارسل در رویکرد عینی و ملومس به هستی تلقی کرد: "مشارکت در غنای هستی است که از فرد انسانی موجودی می سازد شادمان، آماده و آزاد برای عشق ورزی و سخت کوشی در جهانی عینی و ملموس".
لینک های مربوط:
امید در منطقه ای پدید می تواند آمد که در آن باید میان تنهایی و مشارکت دست به گزینش زد. قبول این که آدمی کاملاً تنها و فقط متکی به دارایی های خودش است محکوم ساختن او به عمل نومیدانه است. سارتر هم این نکته را به همان وضوح مارسل دریافته است، اما وی مبنای عمل اصیل انسانی را نومیدی می داند، نه امید. او می گوید:
در باره ی "نومیدی" باید گفت که معنای این تعبیر به غایت ساده است. فقط بدین معناست که ما (اگزیستانسیالیست های الحادی) فقط بر چیزی اتّکاء می ورزیم که وابسته به اراده ی ماست، یا وابسته به حاصل جمع احتمالاتی که عمل ما را میسّر می سازند ... . از لحظه ای که امکان هایی که مورد التفات من اند دیگر بر عملم اثر ندارند باید قطع امید کنم. زیرا خدایی و طرح و تدبیری مقدّم بر عمل انسان وجود ندارد که بتواند جهان و امکان های آن را بر اراده ی من منطبق کند.
برگشت این مسأله که دعوت مارسل به امید و سارتر به نومیدی دو جواب صددرصد مخالف به این مسأله است که آیا تنهایی حرف آخر است یا نه. بین الانفسی بودن (با هم بودن)، عشق و در نهایت ایمان مؤیّد امیدند.
آن خصیصه ی امید که امید را با آمادگی پیوندی هر چه استوارتر می دهد گشودگی کامل آن است. امید مقتضی امتناع از محاسبه ی حدّ و مرزهای امور مقدور و میسور است. این امتناع متّکی است بر اطمینان از این که عالم واقع در قالب تنگ مقولات و دسته بندی های فهم و تخیّل ما در نمی گنجد و شکوفایی روح آدمی را می خواهد، نه ناکامی آن را. امید واقعی فراتر است از امید به این که اوضاع و احوال خاصی حاکم شود. درست است که نوعی امید هم هست که هدف روشنی را مدّ نظر دارد، اما امید نجات نمونه ی اعلای امید است، زیرا قدرت آن را دارد که بر هر مصیبت یا یأسی فائق آید. این که این امید مطلق می تواند کاملاً گشوده بماند مبتنی است بر این ادّعا نیست که ماهیت نجاتی را که بدان امید می بندیم می دانیم یا می توانیم تصور کنیم. امید واقعی پیش بینی سرّی نیست، بلکه امتناع ار محاسبه است. باید بفهمیم که این گشودگی مطلقِ امید بی قیدوشرط از ایمان جدایی ناپذیر است. "چنین می نماید که این گشودگی واکنش مخلوق است نسبت به هستی بی نهایتی که خود مخلوق از این که دار و ندارش را وامدار اوست آگاه است ...." گشودگی امید دلالت دارد بر این که تحقیق ناپذیری (نقطه ی مقابل تحقیق پذیری است که از مقولات اندیشه اولیه و مربوط به حوزه مسأله است) امید از ذاتیات آن است. در عین حال که اوضاع و احوال مصیبت بار خاصی می توانند، از لحاظ روانی، شواهدی بر ضدّ امید مؤمنان به حساب آیند، امید هیچ حدّ منطقی ای ندارد. امید یعنی توکّل به غلبه ی نهایی عشق الهی.
باید دانست که امید ضد خواهش است. در حالی که خواهش معطوف است به چیزی که می خواهم تملّک کنم، امید معطوف است به «ما» و «تو». "من برای بهبود وضع و حال همه ی ما به تو امیدوارم"؛ این جمله شاید رساترین و دقیق ترین تعبیر از عملی باشد که فعل "امیدوار بودن" بر آن دلالت دارد. طبیعت خواهش اقتضاء دارد که خاص باشد، یعنی متوجه به شیئی باشد که تملّکش را انتظار داریم. از سوی دیگر امید غایت خود را پیش بینی نمی کند، بلکه، بر اساس ارتباطی که برقرار شده، امیدوار است که معشوق به عشق خیانت نمی کند و نخواهد کرد. فقط در ساحت بینَ الأنفُسی (آن جایی که «با» هم بودن معنا پیدا می کند) است که امید امکان پذیر است؛ و حال آن که خواهش حتی وقتی که دیگر مدار می نماید، «من» مدار است. امید فقط تا بدان حدّ امکان پذیر است که «خود» بر «من» مداری تملّک،که در خواهش جلوه گر است، غالب آید. بنا بر این به نظر می رسد که امید هر چه که باشد، نه "فرافکنیِ خواست" است و نه خواهشی که به جامه ی پیش بینی درآمده باشد.
امید راهی برای گریز از عمل، مسؤولیّت و فعالیّت هم نیست، زیرا خود نوعی فعالیّت است یا لااقل نوعی گرایش به فعالیّت در آن هست. "امید درگیر مجموعه ی در هم بافته ی تجاربی است که اکنون در جریان اند یا به تعبیر دیگر درگیر ماجرایی است که اکنون در حال وقوع است. امید چون با مستمسک قرار دادنِ مقولاتی که از تجارب تثبیت شده انتزاع گشته اند، در باره ی این که چه امری ممکن می تواند بود داوری نمی کند یا وقوع امور بدیع و نوظهور را منتفی نمی داند، به آدمی مجال می دهد تا عمل کند، و نه صرفاً عکس العمل نشان دهد. امید هر چه را به دست می آورد به منزله ی هدیه ای می پذیرد، اسارت و جدایی را به مثابه ی امتحانی پذیرا می شود و از تسلیم به وسوسه ی عصیان خودپرستانه تن می زند.
خلاصه می توان گفت که به نظر مارسل، به هستی نمی توان مستقیماً و به مَدَدِ وسایل صرفاً مفهومی روی کرد، زیرا به قلمرو راز تعلق دارد، نه به قلمرو مسأله. به محض این که راز مشارکت را دریابیم جایگاه هستی را به منزله ی اطمینانی همیشگی به این که چیزی دارای ارزش جاودانه در اوضاع و احوال مشهود و محسوس زندگی انسان دست اندرکار است تجربه می کنیم. مشارکت در غنای هستی است که از فرد انسانی موجودی می سازد شادمان، آماده و آزاد برای عشق ورزی و سخت کوشی در جهانی عینی و ملموس.
لینک های مربوط:
امید (۱)
آخرین رویکرد عینی و ملموس به هستی را به تحلیلی از امید اختصاص می دهیم. به طور خاص دو وجه تشابه میان امید و سایر رویکردهای عینی و ملموس چشمگیر است. اولاً: امید را می توان استمرار و بسط آمادگی دانست. امید، در واقع، چیزی است که می توان گشودگی عظیم در رویارویی با راز نهایی هستی اش خواند. ثانیاً: میان ساختار وفا و ساختار امید مشابهتی به چشم می خورد، زیرا هر دو بر روی یک پیوستار واقعند و فقط زمانی که به حد فوقانی این پیوستار می رسیم ماهیت این پدیده روشن می شود. درست همان طور که ایمان الگوی وفاست، امید بی قید و شرط به خدا، یعنی «تو»ی مطلق، و نه به هیچ موجود دیگری نیز ماهیت واقعی امید را آشکار می سازد. همان طور که واقعیتی که ایمان گواه آن است در هر وفای واقعی ای حضور دارد، به همان نحو، موجود حیّ و حاضری که در دل مؤمنان امید نجات می آفریند، هر جا که زندگی اصیل انسانی جدّ و جهد می کند تا از جهان درهم شکسته ای که در آن واقع است فرا رود، هرگز یکسره غایب نیست. "فوری و فوتی بودن استعلاء یا فراروی " که نیرویِ پیشبرنده ی کلِ زندگی اصیل انسانی است چیزی نیست جز امیدی که هنوز خود را، چنان که هست، نشناخته است. پدیدارشناسی امید ساحت بی قید و شرطی را در کانون وجود و حیات انسانی آشکار می سازد و ازاین رهگذر، تلویحاً نشان می دهد که فوری و فوتی بودن استعلاء چیزی نیست جز فوری و فوتی بودن خدا که به صورت مبهم احساس می شود. حتی مقیدترین و مشروط ترین امید، در ورای خود، به «تو»ی مطلقی اشاره دارد که مبنای بی قید و شرط است و موجود حیّ و حاضری است که در دل امید بی قید و شرط نهفته است.
همان طور که وفا فقط در جایی که امکان خیانت هست پدید می تواند آمد، امید نیز فقط در جایی که امکان نومیدی هست پدید می تواند آمد.امید معطوف به نجات است؛ و خروج از ظلمات مرض، جدایی، غربت، یا بندگی را شامل می شود. در چنین موقعیتی، انسان می تواند اسارت و موقعیت نامساعد را به مثابه ی امتحانی که با «خود» بیگانه نیست بپذیرد و امیدوار باشد که از طریق این امتحان، «خود» اصیل تری کسب کند و نیز می تواند در برابر این ظلمات تسلیم شود و به حمله ی بی امان نومیدی تن در دهد. وسوسه ی تسلیم نومیدی شدن همان نیرویی است که آدمی را به محدود ساختن امید به حوزه ی امور قابل محاسبه و تملک سوق می دهد. هر که چنین کند ندا در داده است که هیچ منبع قدرت ناشناخته ای، هیچ نیروی ذخیره ی پایان ناپذیری، نیست که ضامن تحقق ژرف ترین آرزوهای روح آدمی باشد. نومید شدن تصدیق به بی وفایی عالم واقع است و از منظر «خودِ» در خود فرونشسته جار زدن که: آینده هیچ گاه نخواهد توانست از یوغ جبر و جبّاریّت گذشته برهد. فقط آن جا که وسوسه ی تسلیم به نومیدی هست امید می تواند جوانه بزند و «خود»، آزادانه، سربپیچد ازاین که مقولاتی را که فقط وعده ی نابودی روح آدمی را می دهند به مرتبه ی اطلاق برکشد. به نظر مارسل وظیفه ی فیلسوف این است که، از طریق ارائه ی محدودیت های مقولاتِ اندیشه اولیّه (تملک، محاسبه، پیش بینی و تحقیق) و نیز از طریق اشاره به واقعیت رازآمیزی که امید بر آن مبتنی است، دیگران را از خطر نومیدی مصون دارد.
لینک های مربوط:
وفا و ایمان (۲)
اکنون می توان به این مسأله ی دشوار پرداخت: چه رابطه ای هست میان وفاداری به یک «تو»ی مشهود و محسوس؛ یعنی یک انسان، و ایمان به یک «تو»ی مطلق؛ یعنی خدا؟ به عبارت دیگر میان رویکردهای عینی و ملموس به راز هستی و ارتباط مؤمن با خدا چه رابطه ای است؟
تعیین ماهیت رابطه میان ایمان و وفا کار آسانی نیست. به یقین این رابطه یک رابطه ی منطقی نیست زیرا ما در حال کندوکاو در آن گروه از حالات هستی یا انحاء ارتباط هستیم که منطق آنها را از درون عرضه می توان کرد. به عبارت دیگر باید به این رابطه به مثابه یک راز نگاه کرد نه یک مسأله. بنا بر این شخص باید نخست همدلانه از دیدگاه کسی که به دیگری قول وفاداری داده است و سپس از چشم انداز مؤمنان؛ یعنی از دیدگاه یک مؤمن، به جهان و انسان نگاه کند.
نخستین پرسشی که طرح می شود این است که آیا در خود وفا چیزی هست که مقتضی ایمان به خدا، به عنوان شرط وفاداری به همنوع، باشد یا نه. به نظر مارسل نخستین نشان های که در اختیار داریم بی قید و شرط بودنی است که در وفا هست. وفا مقتضی عهدی است بی قید و شرط، یعنی التزامی مطلق نسبت به انسانی دیگر. به بیان دیگر اگر قیود و شرایطی در کار آیند با ارتباطی مواجهیم که نه بر وفا بلکه بر هوی و هوس مبتنی است.
پرسشی که اکنون بی درنگ به ذهن خطور می کند این است: آیا التزام مطلق مقتضی این است که آدمی نسبت به موجود مطلق انسانواری؛ یعنی خدا، ملتزم شده باشد؟ پاسخ مارسل این است که در نهایت بلی. کسی که از سر وفا نسبت به دیگری مطلقاً ملتزم می شود به وجود «تو»ی مطلق؛ یعنی خدا، شهادت می دهد، حتی اگر این شهادت را صریحاً بر زبان نیاورد.آزادی از قید و شرط نشانه ی واقعی حضور خداست. بدین ترتیب به نخستین نشانه ی دال بر وجود رابطه میان وفا وایمان دست می یابیم. وفا طالب نوعی بی قید و شرط بودن است که فقط وقتی تحقق می تواند یافت که به ایمان بپیوندد.
دومین سررشته ی ارتباط میان وفا وایمان را در نیاز عاشق به جاودانگی معشوق می توانیم یافت، که از ذاتیات عشق است. عشق مقتضی آن است که چیزی در معشوق زوال ناپذیر، جاودانه و بی زمان باشد. "آن چه ناپذیرفتنی است مرگ معشوق است؛ از این نیز ناپذیرفتنی تر مرگِ خودِ عشق، واین ناپذیرفتنی بودن شاید اصیل ترین نشان وجود خدا در ضمیر ماست". بدین قرار، آن گاه که معشوق می میرد، در دل عاشق امیدوار، وفا به ایمان به خدا می پیوندد؛ خدایی که هستی و بقاء آن دیگری، یعنی خود عشق، را ضامن تواند شد. این سررشته را فقط وقتی می توانیم پی گیریم که از امید بحث کرده باشیم و به عبارت دیگر اینجا پای امید به میان می آید؛ زیرا این قول عاشق که "تو، لااقل، تو نخواهی مرد" مبتنی بر امیدی است که ازدل تجربه ی عشق سر برمی آورد.
وقتی از وفا به سوی ایمان می نگریم این دو سررشته از ارتباط به دستمان می آید، بیایید توجه خود را به ایمان معطوف کنیم. مارسل به آسانی می پذیرد که رابطه ای را که در جست و جوی آنیم به وضوح هرچه تمام تر ازچشم انداز ایمان می توان دید. نخست آن که با نگاه به تاریخ رابطه ی خاص میان ایمان و وفا را می توانیم یافت. یک تحلیل دقیق قلسفی و تاریخی می تواند ارتباط متقابلی را میان فقدان ایمان به یک «تو»ی مطلق (یعنی مرگ خدا) و ضعف و زوال وفاداری انسان نسبت به دیگری نشان دهد.
از نظرگاه ایمان، همان طور که عشق به همنوع نمی تواند ازعشق به خدا جدا شود، جدایی وفا از ایمان هم امکان ندارد. در ادیان ابراهیمی میان عشق به خدا و هم نوع ارتباط وثیقی است و عشق بالارونده (عشق عمودی که همان عشق به خداست) هرگز نمی تواند از عشق پیش رونده (عشق افقی که عشق به هم نوع است) جدا افتد. وفاداری درارتباطات انسانی چیزی افزوده بر ایمان نیست، بلکه راه و رسم ابراز وفاداری مؤمن نسبت به «تو»ی مطلق است. "عمیق ترین و تزلزل ناپذیرترین اعتقاد من ... این است که ... خواسته ی خدا، به هیچ روی، این نیست که فقط به او و نه به مخلوقات او، عشق بورزیم، بلکه این است که او را از طریق مخلوقات وهمراه با مخلوقات، به عنوان نقطه ی شروع کارمان، بستاییم". در واقع وفا و عشق اند که تنها سررشته ی فهم معنای اراده ی الهی را در اختیار می نهند؛ هر کرداری که بر خلاف عشق باشد بر خلاف خداست.
از دیدگاه مؤمن، وفا، یکسره، نشانه ی ایمان است. مارسل می گوید: رابطه ای پنهانی، این همانی ای نهانی، میان ایمان وعشق بی قید و شرطی که انسان ها به هم دیگر می ورزند هست. به عبارت روشن تر: وفا ایمان سرّی است. مارسل هم داستان با بوبر می گوید: "اما وقتی آن که از نام خدا گریزان است و خود را بی خدا می داند کل هستی خود را در طبق اخلاص می نهد و به «تو»ی زندگی اش، به عنوان «تو»یی که دیگری محدودش نمی تواند کرد، روی می کند در واقع به خدا روی کرده است". بی ایمانانی که قرین وفا می زیند، در پیرامون خود، آب و هوایی پدید می آورند که در آن آیمان نشو و نما می تواند کرد. عشق بی ایمانان مانند چشمه ای زیرزمینی است که زندگی اشان را سیراب و سرسبز می دارد، برکنار ازنومیدی و عناد با خود و بی معنایی، با شهادتی که بر زبان نمی آورند. در واقع بی ایمانان شاهدانِ بی کلامِ کلامِ الهی اند. وفای اینان نحوه ای مشارکت در راز هستی است.
لینک های مربوط:
وفا و ایمان (۱)
هستی به منزله ی جایگاه وفاست.
خیانت به مثابه ی شر فی نفسه.
طریق وفا به ایمان رهنمون می شود.
سؤال این است، چگونه امکان دارد کسی خود را، در آینده ای نا معلوم که در آن ممکن است احساساتش دگرگون شده باشند، نسبت به دیگری ملتزم گرداند. آیا این شخص خود را در معرض این خطر قرار نداده که زندگی را با روی و ریا سپری کند و بدون احساس یا خلوص دست به عمل یازد. مارسل معتقد است که اگر کسی به حد لحظه ی موجود تنزل یابد، یعنی اگر تنها دستورالعملش این باشد که وضع و حال کنونی وجدان خود را بپذیرد، «خود» او وحدت هستی نمی تواند داشت. از طریق وفاست که «خود» به نوعی هویت، نوعی وحدت، و نوعی غلبه بر خوره هایِ فرساینده ای که گذشت زمان به جانِ دار و ندارِ ما می اندازد دست می یابد. وعده دادن یا عهد بستن به معنای قبول این مسؤولیت است که برای شخص دیگری چیزی باشم؛ به معنای ایجاد ارتباطی است که قول داده شده که خلاق باشد، فارغ از این که گذشت زمان چه دگرگونی هایی پدید می تواند آورد.
وفا را نباید به صِرفِ ثَباتِ قدم یا پافشاری در عمل به ظاهرِ وعده هایی که داده شده، تقلیل داد زیرا این تحریفِ وفایِ واقعی است. صرف ثبات قدم ممکن است خیانت به وفا باشد. وفا را نمی توان با حفظ وضع موجود یکی انگاشت. برعکس از ذاتیات وفا این است که خلاق باشیم و تشریک مساعی کنیم. از این رو وفا مستلزم هوشیاری دائم است در برابر رخوتِ همرنگی با جماعت و صلابت عادت؛ یعنی باید وفا را با شرایط جدید نو به نو کرد. محافظه کاری متحجرانه ضد وفاست. زیرا در جهانی که انسان اصیل، در آن، باید همیشه در سیر و سلوک باشد وفاداری باید انعطاف پذیر باشد در غیر این صورت به خیانت بدل می شود.
وفا فعل انسان تمام عیاری است که مسؤولیت انسان دیگر را بر عهده می گیرد؛ و، از این حیث، اجابت دعوتی است که، در انسان دیگر، چیزی دارای ارزش ماندگار تشخیص می دهد. می توانیم گفت که، با دادن قول وفاداری به انسانی دیگر، ما هستیِ او را، در تقابل با زندگیش، تشخیص می دهیم؛ او را به منزله ی یک «تو»، نه یک «آن»، درک می کنیم؛ به مثابه ی یک شخص حی و حاضر، نه یک شیء.
اما بی قید و شرط بودن وفا را چگونه می توان توجیه کرد؟ در ساحت صرفاً اخلاقی، می توان به این اصل کانت اشاره کرد که ما باید به انسان ها به دیده ی غایت بنگریم و هرگز آنها را ابزار و آلت تلقی نکنیم؛ اما این اصل ما را به بیش از اصل احترام و تکلیف راهنمایی نمی کند و به عهد بی قید و شرطی که هسته ی اصلی وفاست رهنمون نمی شود. مارسل معتقد است که فقط وقتی که وفا به اوج خود می رسد، یعنی وقتی که به ایمان به خدا بدل می شود، عهد بی قید و شرطی که در عشق انسانی مستتر است کامل ترین توجیه خود را می یابد. پس بدون ایمان به خدا نمی توان بی قید و شرط بودن وفا را توجیه کرد. اکنون می توان به این مسأله ی دشوار پرداخت: چه رابطه ای هست میان وفاداری به یک «تو»ی مشهود و محسوس؛ یعنی یک انسان، و ایمان به یک «تو»ی مطلق؛ یعنی خدا؟ به عبارت دیگر میان رویکردهای عینی و ملموس به راز هستی و ارتباط مؤمن با خدا چه رابطه ای است؟
لینک های مربوط:
آمادگی
اگر عشق واقعیت اساسی وجودشناختی است، رویکرد ما به هستی، باید نخست به آن وضع و حالی بپردازد که پیش شرط عشق است. پیشتر دیدیم که بیقراری انسان جدید معلول سعی اوست در جهت نظم ونسق بخشیدن به جهان از طریق روحیه ی انتزاع و روحیه تملک که در واقع نخستین سنگ بناهای زندانی هستند که «من» برای خود می سازد. برای این که رویکردهای عینی و ملموس به هستی داشته باشیم باید به دنبال راه هایی باشیم که «من» بتواند از حبسی که بر خود تحمیل کرده بگریزد و به ساحت ارتباطات کاملاً انسانی وارد شود. نخستین چیزی که برای این قبیل ارتباطات مورد حاجت است همان است که مارسل از آن با آمادگی معنوی یاد می کند.
برای فهم معنای آمادگی شاید بهتر باشد که به ضد آن توجه کنیم؛ یعنی در واقع ببینیم که انسانی که آماده نیست چگونه انسانی است. انسانی که آماده نیست دلی گران بار و گرفتار دارد. دل مشغولی وی ممکن است به صورت اشتغال خاطر به حال و روز و کار و بار بدنش، به سلامت روحی و معنوی اش، به اعتبار و حیثیت اش یا به قدرتش درآید؛ ولی به هر صورت که درآید، کاری می کند که او آماده نباشد و خود را در طبق اخلاص ننهد و با دیگران حشر و نشر نداشته باشد. و در نتیجه او در حلقه ی کوچک تجارب خصوصی خود محصور می ماند و در باره ی دیگران فقط بر اساس چند و چون سازگار آمدن شان با هوی و هوس ها و طرح و برنامه های پیش اندیشیده ی خودش داوری می کند. انسانی که آماده نیست زندگی را مانند حساب محدود بانکی تصور می کند که اگر بناست تا آخر عمر باقی باشد باید عاقلانه و مصلحت اندیشانه حفظش کند. انسانی که آماده نیست معتقد است که چون سرمایه ی عاطفی و جسمانی محدودی در اختیار هست، باید در نحوه ی خرج کردنش حساب و کتاب داشت و همه ی درخواست هایی را که مانده ی حساب را به حد نامعقولی کاهش می دهند رد کرد؛ او فکر می کند به هدر دادن عشق و در واقع فداکاری و ایثار، سیاست غیرعاقلانه ای است که ممکن است به ورشکستگی بینجامد. بر این اساس زندگی دارایی است که انسان غیرآماده احتکارش می کند.
این آماده نبودن به زیان فرد غیرآماده تمام گردیده به نومیدی ختم می شود. چون اندوخته ها و سرمایه ی «من» حد و مرزِ قوت و قدرت هر کس را تعیین می کنند، وقتی که این سرمایه و اندوخته ها تمام شوند و چیزی نماند دیگر امیدی در کار نیست. در نقطه ی مقابل، انسان آماده که زنده به امید است را، حضورِ هستی، که همان اصل پایان ناپذیری است، قویدل و با نشاط می دارد.
انسان آماده را نه دارایی هایش گرفتار و گران بار می کند، نه تصویر و تصوری که از خود دارد، و نه هوی و هوس ها و توقعاتی که انسان های دیگر باید با آنها سازگار گردند. از این رو توانایی دارد که به درخواستی که دیگران از وی دارند گوش بسپارد و آن را اجابت کند. باید در نظر داشت که این گشودگی هرگز استعدادی تضمین شده نیست، بلکه فتح و غلبه ای است که باید مدام در طلبش جد وجهد داشت. انسان آماده باید پیوسته در کار نبرد با نیروهایی باشد که در درون خود او و محیط پیرامونش او را به اتخاذ موضع یک جوهرِ فردِ خودبسنده برمی انگیزند. انسان آماده خود را در طبق اخلاص می نهد و در این کارش نوعی گشاده دستی و بی قیدی هم هست. این گشاده دستی و بی قیدی او شاهدی بر فقدان احساس مسؤولیت نیست، بلکه نتیجه ی امتناع اوست از این که درباره ی امکانات و نیز محدوده ای که در آن امیدواری عاقلانه است و عشق می تواند خلاق باشد، پای محاسبه و حد و مرز امور مقدور و میسور را به میان کشد. بنابر این انسانی که خود را بیشتر وقف کرده آماده تر است. و آمادگی و وفا جدایی ناپذیرند.
لینک های مربوط:
عشق: واقعیت اساسی وجودشناختی
مارسل می گوید: عشق، تا آن جا که متمایز از شهوت جنسی یا مخالف با آن است، عشق اگر به معنای وابستگی «خود» به واقعیتی برتر تلقی شود، واقعیتی، در ژرف ترین لایه ی وجود من، که خلعتِ «من بودن»، در واقع، به قامت او برازنده تر است تا به قامت خود من- عشق، به منزله ی از میان برخاستنِ کشاکش بین «خود» و دیگری، به چشم من چیزی است که می توان واقعیت اساسی وجودشناختی اش خواند.
چرا عشق به اذعان به هستی می انجامد؟ پاسخ این است که عشق، یا وفای بی قید و شرط، مستلزم تعهدی است که بار آن فقط به یُمنِ تشخیص ارزشِ مطلق و جاودانگیِ معشوق بر دوش توان کشید. اذعانی که در عشق هست اذعان به این است که معشوق زوال ناپذیر است. به قول آن شخصیت یکی از نمایش نامه های مارسل که می گوید: عشق به یک شخص اذعان به این است که: "تو، لااقل، تو نخواهی مرد." در عشق کامل و پخته نه حوزه زمان می تواند هستی معشوق را ازمیان بردارد، و نه قدرت فرساینده ی مرگ. البته این بدان معنا نیست که عاشق از گریزناپذیری مرگ غافل است؛ بلکه، بر این امر تأکید دارد که در عشق، در عالی ترین تجلیات آن، نه فقط نیاز به جاودانگی هست، بلکه این اطمینان هم هست که واقعیتی که، در چارچوب آن این ارتباط، شناخته شده پایان ناپذیر است و مرگ نمی تواند نابودش کند.
اگر کسی بر عشق، وفا، امید و ایمان منطق بیگانه ی اندیشه های اولیه را تحمیل کند به عبارتی این امور را راز تلقی ننماید و به چشم مسأله به آنها بنگرد و آنگاه این تجارب را اوهام و خیالات انفسی (درونی) بینگارد و مردود شمارد نمی تواند به هستی اذعان آورد. فقط زمانی که اندیشه ثانویه که کارش بررسی راز است به کندوکاو در غنی ترین تجارب انسانی می پردازد، می توانیم به فلسفه ای کافی و وافی در باره ی زندگی دست یابیم.
لینک های مربوط:
رویکردهای عینی و ملموس به راز هستی
مسأله هستی
در میان واژه هایی که مارسل به کار می برد هیچ یک به دشواری و سرشاری تعریف ومعنای "هستی" نیست. این واژه نه بر حاصل جمع همه ی اشیایی که وجود دارند دلالت دارد و نه بر فرولایه ای فراگیر که بُن و بُنیاد همه ی چیزهاست، نه بر موجودی روحانی و نه بر خدا، که، به نحوی، کل عالم واقع را همبسته می دارد. شاید واضحترین راه برای نزدیک شدن به تعریفی کامل و شامل از "هستی" روش سلبی باشد. مارسل می گوید: انکار هستی فرو افتادن در دام هیچ انگاری و کثرت بینی افراطی است؛ انکار این است که در جریان تاریخ بشر و کثرات موجود درآن نوعی معنای متعالی یا وحدت هست. اذعان به هستی اظهار این حرف است که زندگی انسان را مشارکتش در چیزی سرمدی و پایان ناپذیر معنا و کرامت بخشیده است.
مسأله هستی تحت مقوله راز دسته بندی می شود نه تحت مقوله مسأله. زیرا مُحال است بتوانیم عقب بایستیم و عالم واقع را به نحوی آفاقی و انتزاعی بررسی کنیم تا دریابیم که آیا کل تاریخ بشر بیشتر به پوچی و بیهودگی شهادت می دهد یا به ارزش.
وجودشناسی جست و جوی آن ساحت سرمدی و پایان ناپذیرعالم واقع است که «خود» اصیل در آن مشارکت دارد. واقعیتی که در جست و جوی آنیم نه می تواند از احساس جدا شود و نه می تواند به آن تقلیل و ارجاع یابد. مارسل همچون سایر فیلسوفان اگزیستانسیالیست تأکید دارد براین که احساس نحوه ای مشارکت است، و نه یک حالت انفسی (درونی) صرف، بنا براین، معرفت بخش است و همان منبعی است که، اگر بناست به شناخت هستی دست یابیم، باید بررسیش کنیم.
می ماند این که تعیین کنیم که آیا تجربه به هستی گواهی می دهد یا نه؟ در چه قلمروها و یا سنخ هایی از تجربه باید در جست و جوی چنین شواهدی باشیم؟ زندگی خصوصی است که آینه ی بینش ما را در برابر بیکرانگی هستی نگاه می دارد؛ معاشرت شخصی، و فقط معاشرت شخصی است که حتی به شخصیتی فراتر از بینش روزمره ی ما اشاره دارد. هستی رازی است که فقط از طریق موجودات متفرد بدان نزدیک می توان شد؛ و موجودات متفرد را، چنان که واقعاً هستند، فقط وقتی می توان شناخت که عاشقانه بدانان روی کنیم. از این رو جست و جوی هستی باید با تحلیلی پدیدارشناختی از عشق آغاز شود و سپس به بررسی تجاربی از قبیل آمادگی، وفا، امید و ایمان که به نظر ما همه از خصایص عشقند بپردازد.
لینک های مربوط:
فلسفه ی عینی و ملموس ناظر به وجود انسانی
فلسفه ی وجودی تأکید دارد که فلسفه با فرد عینی و ملموس آغاز می شود که کاملاً دربند و گرفتار جهان است و با اشخاص دیگر ارتباط دارد. به تعبیر هایدگر، آدمی "هستی در جهان" و "هستی ای با دیگران" است. مارسل نخستین فیلسوف فرانسوی بود که تأکید کرد بر این که یک فلسفه ی وجودی باید آدمی را موجودی جسمانی تلقی کند که از درگیری در اوضاع و احوال عینی و ملموس گریزی ندارد.
فلسفه عینی و ملموس کار خود را، نه با قطعیت تفکر، بلکه با تجربه ی وجود بی واسطه می آغازد. وجود مقدم است بر معرفت حصولی به وجود. اطمینان به وجود خودمان اطمینانی مفهومی – عقلانی نیست بلکه از سنخ احساس یا حس ظاهر است. از این رو ما به عنوان موجوداتی جسمانی فلسفه ورزی را شروع می کنیم نه به عنوان عقولی انتزاعی و انتزاع گر.
مارسل تأکید می کند که ما فقط از این راه که خود را از لحاظ جسمانی محاط در جهان بدانیم می توانیم در باره ی آن بیندیشیم. تجسم من در قالب این بدن خاص شرط گریزناپذیر تفکر من است.
ما نه فقط از بدن مان جدایی ناپذیریم، بلکه از اوضاع و احوال عینی و ملموسی که خود را در آن می یابیم نیز جدایی نمی پذیریم. من به همان نحو که بدنم هستم، محیط مأنوس و مألوفم هم هستم. مارسل می گوید: پیوندی رازآمیز هست که ما را با اوضاع و احوالی که درآنیم (خانواده، ملت و گروه های شغلی و دینی) همان گونه پیوسته و متحد می دارد که جنین با مادر خود پیوستگی و اتحاد دارد.
درست همان طور که یک فرد عینی و ملموس از تجسمش در بدنی خاص و غوطه وریش در اوضاع و احوالی خاص جدایی ناپذیر است، از ارتباطاتش با افراد دیگر نیز جدایی نمی پذیرد. تفکر مارسل سرشتی درکارت ستیزانه دارد، زیرا تأکید دارد که فلسفه با "ما هستیم" آغاز می شود نه با "من می اندیشم". ارتباط آفریننده ی هستی است و هستی مقدم بر معرفت.
مارسل انکار نمی کند که شخص ممکن است آگاهانه بخواهد که از دیگران بِبُرَد و در محدوده ی «من» خود بزید؛ لکن تأکید دارد بر این که چنین جداافتادگی انفسی رد مشارکتی است که راز هستی در چارچوب آن شناخته می تواند شد. مارسل منکر آن نیست که «خود» ممکن است محبسی جهنم آسا شود که هیچ گونه امید و عشقی را بدان راه نباشد، اما قبول ندارد که وضع و حال زندگی اصیل انسانی همین باشد. «من» محبوس و بی روزن نتیجه ی بی اعتنایی به درخواست مشارکتی است که اشخاص دیگر دارند. چون بین الانفسی بودن پیش شرط آگاهی انسانی و مشارکت شیوه ی زندگی اصیل است.
مارسل از تفکیک میان یک «من» و یک «تو» و یک «من» و یک «او» سود می جست. مواجهه با شخص دیگر، به مثابه یک «او»، و نه یک «تو»، بدین معناست که با وی چنان مواجه شویم که گویی یک شیء است. در یک ارتباط «من- او» یی، طرفین از تبادل عمیق و خلاق محروم می مانند؛ و به معنای کامل واژه ی «با» با یکدیگر نیستند، بلکه دو موجود جدامانده اند.که از سر تصادف یا به حکم اهدافی پیش اندیشیده با هم تماس یافته اند.
در ارتباط «من- تو» یی، طرفین در حضور یک دیگرند و هر یک از آنان نسبت به دیگری حالت گشودگی و ازخودگذشتگی دارد. با شخص دیگری بودن بدین معناست که «من» و «تو» دیگر دو موجود جدامانده ای نباشند که با استفاده از علائم، در بیابانی غیرمسکونی که اثر و نشانی از آدمی در آن نیست با هم تماس برقرار کرده اند. ارتباطات «من- تو» یی از بحث و جدل به گفت و گو، و از گپ زدن و وراجی کردن به مشارکت در افکار و عواطف، می رسند. وقتی که شخص دیگری برای من یک «تو» می شود ارتباط برقرار شده غایت فی نفسه می گردد؛ و چیزی غیر از عشق و مشارکت در کار نیست تا ارتباط صرفاً وسیله ای برای حصول آن باشد. مشارکت از این حیث که هر دو طرف را دگرکونه و غنی می کند، خلاق است. من فقط، به معنای کامل واژه ی «من» می شوم که با «تو» یی مواجه شوم. بدون دادوستد و آمیزگاری دوجانبه ی این قبیل ارتباطات، من، همیشه، «من» ی جداافتاده و اسیر تنهایی و نومیدی خواهم بود.
البته زندگی انسان آمیزه ای از ارتباطات «من- او» یی و «من- تو» یی است. حتی در ارتباطاتی که خصیصه ی غالب آنها گفت و گو و عشق است لحظاتی هست که در آنها طرف دیگر تبدیل به شیء می شود. احساس مشارکت تمام عیار ثمره ی نادره ی شجره ی عشق است نه محیطی که همیشه در آن بتوانیم زیست کنیم. راه ما به سوی امور کلی از مشارکت مان در امور جزئی می گذرد؛ ارتباطات بین الاشخاص راه شناختِ رازِ هستی است.
لینک های مربوط:
اندیشه ثانویه
به نظر مارسل اندیشه در چند ساحت و مرتبه کارآیی دارد. اندیشه اولیه، همان گونه که پیشتر ذکر شد، در پی کسب آگاهی دقیق از عالم امور انتزاعی، آفاقی سازی و تحقیق است، و حال آن که اندیشه ثانویه در پی آن است که، با رجوع به وحدت تجاربی از قبیل قدرشناسی، وفا و ایمان که راز هستی در آنها درک می شود، فهمی گسترده تر و پرمایه تر از معنای وجود و حیات انسانی به دست دهد. مثلاً اگر از خودم بپرسم:"معنای ایمان من به خدا چیست؟ می توانم به انحاء گوناگون در طلب پاسخ باشم. اندیشه اولیه از خود تجربه ایمان فاصله می گیرد، دست به انتزاع می زند و به جستجوی تبیین های کلی از ایمان برمی خیزد و از این طرق در جستجوی آگاهی دقیق است. در خاستگاه های فرهنگی و محیطی ایمان غور می کند و کارکرد روان شناختی ایمان در وحدت بخشی به شخصیت را کشف می کند. لکن در همه ی اینها عنصر اساسی مغفول می ماند؛ و آن این که ایمان من است که مورد تحقیق است. از این رو اندیشه ی ثانویه درپی این برمی آید که از درون تجربه ی ایمان جویا شود که ایمان برای من چه معنایی دارد، و از این طریق می خواهد وحدت این تجربه را به آن بازگرداند.
بیان تفصیلی و دقیق روش کار اندیشه ثانویه مشکل است. ظاهراً این اندیشه دو مرحله ی جداگانه دارد. مرحله ی اول که مرحله ای سلبی است، این است که شخص در ذهن خود دعاویی که اندیشه اولیه دارد مبنی بر این که اندیشه ای است کارساز و کارآمد نفی کند. هر وقت اندیشه اولیه می خواهد که زندگی، عشق یا ایمان مرا به حد تجاربی تنزل دهد که می توان به توسط مقولات عام آنها را به وضوح فهم کرد و به نحو کامل به آنها پرداخت، اندیشه ثانویه باید به اعتراض برخیزد و بر مزایای مشارکت نسبت به مشاهده، آشنایی نسبت به آفاقی سازی، و وجود عینی و ملموس نسبت به مفهوم انتزاعی تأکید ورزد. پس از این مرحله است که اندیشه ثانویه آزادانه و آشکارا تسلیم موضوع تفکر خود می شود. این اندیشه مستلزم چیزی است که مارسل آن را "شهود کور" می خواند و مرادش تشخیص حضوری بودن مشارکت است در مرتبه ای ما قبل مفهومی. به مثال قبلی بازگردیم. در عین این که به قالب مفهوم درآوردن تجربه ی ایمانی به نحو وافی و کافی ممکن است دشوار باشد، خود این تجربه منشأ و مبنای حضوری فهم من است از خودم، به عنوان یک مؤمن. و اندیشه ثانویه اگر بناست معنای ایمان را بفهمد، باید فروتنانه و با رغبت به سازگاری با مقولات مصنوع این تجربه، بدان بازگردد.
یکی از واضح ترین مصادیق اندیشه ثانویه درون نگری است، چنان که در هنرمندان یا شاعران می توان سراغ کرد. درون نگری نحوه ای از گرفتار و دربند بودن است که فراتر است از سطحی نگری و ظاهربینی ناظر بیگانه؛ مشارکتی است در آن چه متعلق درون نگری است.
شاید نمونه ی بارز اندیشه ثانویه که شالوده ی همه ی تفکرات فلسفی است همان چیزی باشد که مارسل آن را فرایند فراهم آوردن یا دوباره جمع کردن یا بازیابی می خواند. اگر مثلاً من بخواهم معنای زندگی ام را بفهمم، یا خود را به حدی بشناسم که بتوانم یک تصمیم در زندگی ام مثل ازدواج یا شغل جدید بگیرم، باید به نحوی عناصر مختلف زندگی ام را جمع کنم و در جستجوی نوعی وحدت در آنها برایم. دوباره جمع کردن فرایندی است که در آن من در پی معنا یا وحدتی هستم که معلوم به علم حضوری نیست. در فرایند دوباره جمع کردن من "زندگی بالفعلی را را که سپری کرده ام با زندگی بالقوه ای که در درون خود دارم می سنجم". دوباره جمع کردن چون فرایندی است که در آن خودم را به عنوان موجودی تمام جمع می کنم تا بدانم که چگونه با یک رویداد، شخص یا شیء رابطه برقرار کنم، در رویارویی با راز پدید می آید. مسأله از این طریق حل می شود که از داده ایی که در برابر من اند عناصری انتزاع کنم که به کار حل مسأله می آیند. دوباره جمع کردن مقتضی مشارکتی ژرف تر است در سرشاری و پیچیدگی رازآمیزی که می توان هر چه بیشتر به ارزشش پی برد اما ذهن مشاهده گر هرگز نمی تواند آن را به وضوح دریابد.
لینک های مرتبط:
حوزه راز یا امر فرامسأله ای
منظور مارسل از واژه "راز" سؤال، تفکر نادقیق یا حوزه امور مجهولی که معرفت بشری هنوز بدان راه نیافته و یا مسأله ای که حلش مشکل است نمی باشد. آن چه واقعاً در "راز" وجود دارد این است که تمیز و تمایز میان من که فاعل شناسایی هستم و موضوع شناسایی که در برابر من است از بین می رود. مارسل می گوید: "راز چیزی است که خود من گرفتار آنم. در پاسخ به مسائلی در باره ی آزادی، التزام، معنای زندگی یا وجود خدا نمی توان با روش های مورد استفاده در اندیشه اولیه که به انتزاع می انجامید پاسخ داد." در "راز" من گرفتار همان چیزی ام که در باره آن سؤال دارم و از آن جدایی ناپذیرم. براین اساس راز "مسأله ای است که از داده های راجع به خودش تجاوز می کند و گویی بر آنها سلطه می یابد و ازاین رهگذر از این که مسأله ای ساده باشد فراتر می رود." این گفته مورد تأیید مارسل است که: "رازها حقایقی نیستند فراتر از ما؛ حقایقی اند فراگیرنده ی ما."
راز را چگونه می توان شناخت؟ راز را از راه مشارکت خودآگاهانه در زندگی می توان شناخت نه صرفاً از طریق نظارت بر زندگی. تصدیق و اذعان به واقعیت راز فقط وقتی ممکن است که آدمی آزادانه و فروتنانه به این مطلب معترف شود که «خود» از جهان و از سایر انسان ها جدایی پذیر نیست. هر جا که آدمی گرفتار راز شود، به مثابه یک شخص تمام، در بند مجموعه ی همبسته ای ازارتباطات شده است که هرگز به منزله ی چیزی فارغ از «خود» آدمی قابل فهم نیست و می توان آن راموضوع و متعلق معرفت قلمداد کرد. در راز نه فقط ذهن یک شخص که کل او درگیر است و همان قدر که به تفکر بازبسته است به این نیز بستگی دارد که «خود» را به دل راز درافکنیم.
درباب شناخت راز هر کس باید خود کار را از نو شروع کند. هر انسانی باید برای خودش واقعیت آزادی خویش را،ارزش وفا و عشق درارتباطات میان اشخاص را، و راه مشارکت ژرف در راز هستی را کشف کند. بله ممکن است کسی به معنایی که در تجربه ی عشق یا ایمان یافته است گواهی دهد، اما اعتماد به نفس و اطمینان خاطرِ خلاق و بدیعی که چنین ارتباطاتی پدید می آورند قابل انتقال مستقیم نیست. در قلمرو راز راه حل های عام و همگانی در کار نیست؛ فقط مشارکت هست و تصدیق و شهادت.
مارسل در بر آن است که جستارش در مورد هستی مستلزم حکم ایجایی ای است که به یک معنا در خصوص آن منفعلم و من مرحله ای از آنم، نه فاعل آن؛ نه آن گونه که دکارت می گوید:"من می اندیشم پس هستم". از همین جا من به شناخت صورتی از مشارکت که دارای واقعیت یک فاعل شناسا است رهنمون می شوم؛ این مشارکت نمی تواند ذاتاً متعلق فکر باشد، یا به عنوان راه حل به کار رود بلکه ورای حیطه ی مسائل نمایان می شود؛ یعنی فرامسأله ای است. مسلم فرض کردن فرامسأله مسلم فرض کردن تقدم هستی بر شناخت است (از آن حیث که خودش را بیان می کند نه از آن جهت که بیان شده است)؛ و این فرض تصدیق این مطلب است که معرفت گویی محاط به هستی، و به یک معنای خاص، درون آن است. از این رو بر عکس آن چه که معرفت شناسی بیهوده درصدد اثبات آن است، به درستی و حقیقتاً یک راز شناخت وجود دارد؛ یعنی شناخت وابسته به مشارکت در هستی ای است که هیچ معرفت شناسی نمی تواند آن را تبیین کند؛ زیرا که خود آن همواره مستلزم هستی است.
در این جا می توانیم به تعریف تفاوت میان راز و مسأله بپردازیم؛ همان گونه که گفتیم راز مسأله ای است که به تدریج از داده های خود تجاوز می کند و گویی بر آن سلطه می یابد و از این رهگذر به عنوان مسأله ای ساده از خود فراتر می رود. به عنوان مثال شر آن گاه شر است که مردم در آن گرفتارند و از آن رنج می برند. آن چه در مورد آن به عنوان شر گفتگو می کنند یا مشاهده می کنند که دیگر شر نیست. شر را تا آن جا و تا اندازه ای که آن را لمس می کنم یعنی تا اندازه ای که در آن گرفتارم می توان شر دانست. پس «گرفتار بودن» واقعیتی اساسی است به گونه ای که نمی توان آن را به حساب نیاورد مگر با یک خیال پردازی توجیه ناپذیر.
مثال دیگر که می تواند تمایز مسأله و راز (فرامسأله ای) را آشکارتر کند مثل این که من با فردی برخوردی داشته ام که اثر عمیق و دیرپای معنوی بر من گذاشته است. این اتفاق ممکن است برای هر کسی بیفتد ولی هر مورد یک مورد منحصر به فرد است و قابل تعمیم نیست. این برخورد چیزی نیست که بتوان به عنوان مسأله با آن رودرو شد این جاست که من در حضور یک راز هستم؛ یعنی در حضور واقعیتی که در چیزی فراتر از حوزه ای که حوزه ی امر دقیقاً مسأله ای است ریشه دارد. و من که در مورد امکان این رویارویی تحقیق می کنم نمی توانم خود را بیرون یا در برابر آن قرار دهم؛ من در این رویارویی درگیر هستم، به آن وابسته ام، و به یک معنا درون آن هستم. این رویارویی مرا احاطه کرده و فراگرفته است، حتی اگر علم من به آن دست نیافته باشد. بنا بر این نمی توان اثر آن ریارویی را انکار کرد همان طور که آن برخورد را به عنوان یک علت خارجی برای تغییر در نظر گرفت زیرا آن برخورد مرا از درون متحول کرده و هم چون یک اصل درونی در من تأثیر گذاشته است.
لینک های مرتبط:
ماهیت تفکر
پیش از این که نظر مارسل را در مورد عالم واقع بکاویم، باید نظر او را در باب منابعی که برای معرفت در اختیار داریم بررسی کنیم. کوتاه سخن آن که او دو سنخ تفکر را از هم تمیز می دهد. اندیشه اولیه و اندیشه ثانویه، که هر دوی آنها، اگر به روشی درست به کار گرفته شوند، لازم و معتبرند. اندیشه اولیه که در علوم تجربی و فنون و صناعات غلبه دارد، به درستی در مورد مسائل به کار گرفته می شود و حال آن که اندیشه ثانویه، که بیشتر به هنر، فلسفه و دین اختصاص دارد، وسیله ژرفا بخشیدن به مشارکت مان در راز هستی است.
اندیشه اولیه و حوزه امور مسألهانگیز
در اندیشه اولیه میان پرسشگر و موضوع تفکر که پرسشگر در باره ی آن پرسش دارد، تفکیک وجود دارد. "مسأله چیزی است که من به آن برمی خورم و تمام آن را در برابر خود می بینم، اما به همین جهت، می توانم پیرامون آن بگردم و آن را نرم نرمک از میان بردارم." مثلاً اگراین مسأله را طرح کنم که: "آیا در کره ماه حیات هست؟" موضوع تفکری که در باره آن سؤال می کنم از خودم قابل تفکیک است و می تواند فارغ از احساسات شخصی یا درگیری های انفسی و درونی مورد بحث واقع شود.
همه ی مسائل می توانند راه حل های تحقیق پذیر داشته باشند. مسأله و تحقیق دو مفهوم مکمل هستند؛ هر جا که بتوانیم از «خود» انفسی، عاطفی و مسبوق به سوابق خودمان چنان فاصله ای بگیریم که برای طرح یک مسأله ضرورت دارد، در آن جا، می توانیم پاسخی بدهیم که برای همه ی مشاهده گرانی که شیوه های مناسب مشاهده و آزمون را به کار می زنند تحقیق پذیر باشد. اندیشه اولیه همان تفکر معطوف به حل مسأله است؛ غرضش معرفتی است کلی، انتزاعی، آفاقی و تحقیق پذیر. اندیشه اولیه چون در پی معرفتی تحقیق پذیر و آفاقی است، لزوماً انتزاعی است.
اندیشه اولیه گونه های مختلفی دارد که نمونه عالی آن اندیشه کاملاً انتزاعی ریاضی و منطقی است که در آن متفکر اصلاً به عالم وجود توجه ندارد.علوم تجربی نظری و فنون عملی شاخه های مختلف علوم تجربی نیزمثال های بارزی از این سنخ تفکرند. نباید فراموش کرد که نقد مارسل متوجه اصل وجود و ضرورت اندیشه اولیه نیست، بلکه ناظر به سوءاستفاده از آن است. ما باید دست به انتزاع بزنیم فاصله بگیریم تا کسب معرفت کنیم و فرهنگ انسانی را پدید آوریم. لکن اگر اندیشه اولیه سلطه طلبی پیشه کند و مدعی شود که حق دارد که همه معارف و حقایق بر اساس ملاک هایی که فقط در خور حوزه ی امور مسأله انگیزند مورد داوری قرار دهد، آنگاه آشفتگی فکری و اخلاقی پدیدار می شود. اگر چنین اتفاقی افتاد انسان ها به حد موضوع تفکر یا شیء و نه چیزی بیشتر، تنزل می یابند و علم به علم پرستی و فناوری به جنون فناوری تبدیل می گردد.
لینک های مرتبط:
ریشه های بیقراری: تملک
مارسل تحلیل خود را از بیماری عارض بر تفکر و زندگی جدید گامی به پیش می برد؛ او می گوید پدیده تملک با روحیه ی انتزاع پیوند نزدیک دارد. مارسل در کتاب "بودن و داشتن" میان دو نوع ارتباط با جهان، یعنی ارتباط از راه بودن و ارتباط از راه داشتن، فرق می گذارد. هر یک از این دو نوع ارتباط دارای عناصری است که در تقابل با عناصر نوع دیگر است.
عناصر مطرح در ارتباط از راه بودن عبارتند از: مشارکت، راز، حضور، ارتباطات «من – تو» یی، تفکری که در حضور ... است، تفکر عینی و ملموس، اندیشه ثانویه.
عناصر مطرح در ارتباط از راه داشتن عبارتند از: آفاقی سازی و ابژه کردن اشیاء و اشخاص، مسأله، موضوع تفکر، ارتباطات «من – آن» ی، تفکری که با پرسشگری پیش می رود، انتزاع، اندیشه اولیه.
هر دو نوع ارتباط با جهان ضرورت دارد، اما خطری که سر راه انسان معاصر است این است که همراه با سیطره روزافزون جهت گیری که در پی تملک جهان است، آن نوع تفکری که مشارکت در راز هستی را ژرفا می بخشد مفقود گردد.
تملک یعنی یک شیء یا موضوع تفکر را در کنترل و مهار خود داشتن، یعنی داشتن قدرت در اختیارگیری، ذخیره سازی، نگهداری و دورریزیِ یک شیء یا موضوع تفکر. مالک لااقل در ابتدا از شیء مملوک فراتر است. تملک هم چنان که در عالم طبیعت کاربرد دارد در عالم افکار و اشخاص هم کاربرد دارد. عمل انتزاع خود کوششی است برای تملک ذهنی یک واقعیت ملموس و عینی.
همان گونه که تفکر بدون انتزاع ممکن نیست، زندگی هم بدون تملک مقدور نیست. به عبارت دیگر محکوم کردن بدون قید و شرط تملک آشکارا کاری ابلهانه است. با این وجود در تملک خطرهای عظیمی هست. هر چه غریزه ی تملک جویی قویتر شود عین مملوکه کنترل و مهار مالک را بیشتر در اختیار می گیرد؛ مملوکات ما به سهولت ممکن است به جایی برسند که خود ما را فرو ببلعند؛ داشتن ممکن است بودن را از میان بردارد.
جامعه ای که برای علوم تجربی و فناوری بیشترین ارج و قرب را قائل است همواره در معرض این خطر است که بودن را قربانی داشتن کند و راز حضور را به بهانه پاس داشت علم آشکاری که فناوری را امکان پذیر می سازد منکر شود. به عقیده ی مارسل این همان امری است که در جامعه ی معاصر به وقوع پیوسته است.
می توان از آثار زیان بار جهت گیری افراطی معطوف به تملک اجتناب کرد، فقط به این شرط که آدمی ارتباط خود را با آن فعالیت هایی که او را به یاد راز هستی می اندازد حفظ کند – یعنی با دین، هنر و مابعدالطبیعه. بدون این فعالیت ها این خطر هست که جهت گیری معطوف به داشتن غالب گردد و آدمی فقط بدین نیت به جهان پیرامون خودش نزدیک شود که آن را بازیچه ی هوا و هوس خود گرداند. اگر چنین شود مقولات کارکرد و بازده مدار همه چیز می شوند، حیرت و ستایش روی به کاهش می نهند، و وفا، امید و عشق جای خود را به اراده ی معطوف به قدرت می دهند.
لینک ها مرتبط:
ریشه های بیقراری: انتزاع
فلسفه نباید فقط به توصیف بیقراری و مخمصه ی انسان جدید اکتفا کند بلکه باید پا فراتر نهاده و پیش از یافتن درمان، ریشه های بیماری را بیابد. مارسل معتقد است که باخودبیگانگی فکری و باخودبیگانگی اجتماعی انسان معاصر ریشه ی مشترکی دارند؛ و آن عبارت است روحیه ی انتزاع. مضمون واحدی که به همه ی افکار مارسل وحدت می بخشد اهتمام او به احتراز از یک اشتباه فلسفی و اجتماعی یعنی همان گرفتار شدن در روحیه ی انتزاع و سعی او در جهت شرح و بسط یک فلسفه ی عینی و ملموس برای رهایی از آن اشتباه است. او در باره ی افکار خودش می گوید: "عامل محرک فلسفه ی مرا در مجموع می توان نبرد آشتی ناپذیر و بی امان با روحیه ی انتزاع دانست".
باید یادآور شد که عمل انتزاع به عنوان یک فعالیت ذهنی لازمه ی فعالیت نظری و عملی انسان است. بدون جداسازی جزءها از کل ها و عناصر و ابعاد از تمامیت ها نه می توان نظر واضحی داشت و نه عمل هماهنگی. انتزاع مبنای تعقل است. دقیقاً همان طور که مارسل به جنون فناوری معترض است و نه به استفاده از فناوری، در این جا نیز در مقام دفاع از انتزاع است و در همان حال آثار نامطلوب روحیه ی انتزاع را خاطر نشان می سازد.
سؤال این است که روحیه ی انتزاع چه وقت پدید می آید؟ روحیه انتزاع وقتی پدید می آید که از واقعیت ملموس و عینی که مفهوم انتزاعی از آن گرفته شده غفلت ورزیم. وقتی ما حقیقت وجودی واقعیات را نادیده بگیریم دچار روحیه انتزاع شده ایم؛ وقتی فراموش کنیم دشمنی را که در جنگ ما را به کشتنش وامی دارند انسانی است متفرد که بیم ها و امیدها دارد، فراموش کنیم که گلی که از لحاظ علمی پدیده ای است قابل فهم چیزی زیبا هم هست که به طور مستقل وجود دارد، تسلیم افسون انتزاع شده ایم و بی اعتنایی خود را به واقعیت عینی و ملموس نشان داده ایم.
اگر ما غرق در ارتباط با اشیاء و اشخاص از راه داشتن شویم و از برقراری ارتباط با آنها از طریق بودن سر باز زنیم، جهت گیری زندگی ما معطوف به داشتن خواهد شد، نه بودن. و این سبک شمردن قدر و مرتبه ی امور واقعی است که از دل بیزاری از عالم واقع سر برمی آورد. این بیزاری تقابل اساسی دارد با طرز تلقی ناشی از ستایش، تواضع و محبت که برای معرفت اشیاء و اشخاص عینی و ملموس و متفرد ضرورت دارد.
لینک های مرتبط:
مظاهر اجتماعی بیقراری
مارسل با تیزبینی بی مانند، ارتباط میان تفکر فناورانه و کارکردی و نابودی بافت اجتماعی ای راکه برای حفظ نشاط زندگی ضرورت دارد ردیابی کرده است.
به نظر مارسل خود فناوری مورد اعتراض نیست زیرا هر فن صرفاً مورد خاصی از کاربرد موهبت عقل در باب عالم واقع است. خطر واقعی برای روح انسان این است که نگرش فناورانه را تا مرتبه ی یک اصل بالا برند. این فنپرستی یا جنون فناوری است که زندگی اصیل را تهدید می کند، یعنی از جانب این گمان که فقط تفکر فنی معرفت معتبری نسبت به عالم واقع در اختیار ما می گذارد.
مارسل می گوید: نوعی "انسانمداری عملی" هست که انسان فناور، به مقتضای آن انسانمداری، جهان را فقط به چشم ماده ی خام خنثایی می بیند که باید برای ارضای هوا و هوس خود دگرگونش کرد. با رواج این طرز تلقی، آدمی فقط فرآورده های فن و صناعت خود را می ستاید و فقط بر آن چه در محدوده ی مقولات نظری و عملی خود اوست توکل می کند. بدین شیوه، کار انسان فناور به جایی می کشد که اوصافی را که روزگاری به خالق کون و مکان اختصاص داشت به خود اسناد می دهد. این خودستایی ناشی از این پیش فرض عموماً مستتر، و در عین حال باطل، است که چیزی فراتر از فناوری در حال پیشرفت آدمی نیست. وقتی که انسان فناور چنین طرز تلقی را بپذیرد رشته ی پیوند خود را با نوعی تواضع، که به مقتضای آن زندگی را با همه ی محدودیت هایش به عنوان هدیه ای می پذیرد و، در عین احساس بهجت ومسؤولیت، از آن بهره می برد، یکسره می گسلد.
اعتماد نامحدود به تفکر فناورانه به فروپاشی زندگی اصیل می انجامد. زیرا اولاً فنون و صناعات نمی توانند ما را از هجوم بی وقفه و در نهایت پیروزمندانه ی مصیبت و مرگ در امان دارند. اگر برای شأن و منزلت نهایی مان در عالم، به آنچه که می توانیم از طریق فناوریمان انجام دهیم متکی باشیم، ناچار نومیدی دامن گیرمان خواهد شد، چرا که فناوری فقط در متن زندگی ای موجب پیشرفت می شود که خود آن زندگی، بر اساس اطلاعات علمی، ظاهراً محکوم به فناست. و ثانیاً تفکر فناورانه از ارائه غایات و ارزش هایی که برای هدایت زندگی ضرورت دارند نیز عاجز است. هر چه بیشتر جنون فناوری فرهنگ ما را قبضه کند ما بیشتر به ایجاد دگرگونی دست می یازیم بی آن که بپرسیم "چرا؟" و "برای چه؟"
مارسل نشاط زندگی را مرتبط با احساس فردیتی می بیند که از ریشه داشتن در محیطی عینی و ملموس جدایی ناپذیر است. به نظر او تأثرانگیزترین و شیطانی ترین شاهد فروپاشی اساس زندگی جدید را باید در کاربرد گسترده ی آن چه مارسل "فنون تنزیل منزلت" می خواند سراغ کرد. در اردوگاه های کار اجباری جنگ جهانی دوم، و نیز در تبلیغات که پدیده ای است رایج، شاهد کوشش هایی توطئه آمیزیم در جهت تنزیل منزلت آدمی و فرو کشاندن او به وضعی که در آن وضع توان داوری و کنش فردی از کف رفته است. دخل و تصرفی که به مدد این فنون تنزیل منزلت در ابدان و نفوس آدمیان می کنند شاهدی است بر غلبه ی اراده ای معطوف به قدرت که فقط وقتی می تواند به کار افتد که آدمی را مخلوقی بر صورت خدا تلقی نکنند. وقتی که انسان از این که بهره جویییش از فن و صناعت مشمول هدایت دو اصل محبت و حقیقت باشد، چشم بپوشد، منزلت زندگی انسان سرانجام تنزل می یابد.
وظیفه فلسفه در زمانه ی ما این است که به این وضع و حال توجه کند تا انسانیت زندگی انسان را محفوظ نگاه دارد.
لینک های مرتبط:
پیشتر در پستی دریچه ای به اندیشه گابریل مارسل زده شد. در این جا بر آن هستم تا از این دریچه گذر کرده در اندیشه او به فراخور غور کنیم. بر این اساس سلسله یادداشت هایی تحت عنوان فوق تقدیم می شود.
بیقراری انسان جدید
انسان در عصر جدید یقینش را نسبت به ماهیت و سرنوشت خود از دست داده است و با خود بیگانه گشته است با این وجود او از توانایی و قدرت فنی تغییر و تخریب کره زمین برخوردار است. او در اوضاع و احوال مصیبت باری زندگی می کند که هم آبستن نویدهای آرمان شهری است و هم آبستن تخریب های جهنمی در حالی که از آسودگی بی بهره است و برای خودش مشکلی شده است.
فقدان معنای وجودی
به عقیده مارسل، یکی از علائم عمده ی بیقراری انسان جدید فقدان "وزن ِ وجودی ِ تجربه ی انسانی" است یا آن چه او آن را "نیاز مبرم به هستی" یا "فوری و فوتی بودن استعلاء" می خواند. آگاهی از کرامت و قداست هستی، در جهان معاصر دمبدم بیشتر به فراموشی سپرده می شود و مفهوم کارکرد جای آن را می گیرد.ما خود و دیگران را دستگاه هایی می بینیم توبرتو و متشکل از کارکردهای زیستی، روانی و اجتماعی که با یکدیگر ارتباط متقابل دارند. احساس کرامت و قدر و قیمت ما مبتنی شده بر این که چه کارکردهایی در جامعه داریم و نه بر آگاهی ازاینکه صرف انسان بودن قداستی ذاتی دارد.
آثار و نتایج چنین طرز تفکری برای کرامت انسانی مصیبت بار است. هنگامی که امکان عشق وریدن، ستودن، امیدوار بودن زائل گردد انسانی که کارکردی دارد توانایی و حتی خواستِ فراتر رفتن از اوضاع و احوال خود را، که قرین با خودبیگانگی و اسارت است، از کف می دهد. جهان او سرشت رازآمیز خود را از دست می دهد و "صرفاً طبیعی" می گردد و همه چیز را در قالب علت و معلول می نگرد. در محاق افتادن (به فراوشی سپردن) راز با ضعف و زوال احساس حیرت همراه خواهد بود. کسی که در او احساس حیرت ضعیف یا زائل گشته شاید جهان صرفاً طبیعی شده را مورد سؤال و تحقیق قرار دهد اما ممکن نیست در برابر هستی خاضعانه و ستایش گرانه و سرشار از احساس قدردانی بایستد ودر نتیجه زندگی برایش بی هدف و بی مقصد می شود. وقتی کرامت و هدفداری در زندگی از میان برخیزد همه چیز بی اهمیت می شود.
در چنین "جهان درهم شکسته" ای، آدمی همواره اسیر نومیدی وپوچ انگاری است. در چنین جهان کارکردی شده یکی از وظایف عمده فلسفه این است که در کارآیی و بسندگی تفکر کارکردی مناقشه ورزد و در حوزه هایی از تجربه انسانی کندوکاو کند که از دل آنها نظری دقیق تر و امید بخش تر در باره ی عالم واقع پدید می تواند آمد.
پیش از انقلاب چنین گمان میشد که به دلیل مخالفتهای رژیم پهلوی با روحانیت و حوزه و نیز سانسور موجود و کمبود امکانات، شرایط باروری ایدههای علمی اسلامی فراهم نیست و اگر این وضعیت دگرگون شود، دیدگاههای اسلامی در حوزههای گوناگون علمی، به ویژه علوم انسانی، استخراج و تدوین و ارایه خواهد شد و به اصلاح یا غنای بیشتر علوم انسانی خواهد انجامید. از این رو پس از انقلاب فرهنگی، که یکی از دلایل بروز آن، مطالبه اسلامی کردن دانشگاهها (هم از حیث محیط و هم از جهت محتوای دروس) بود، گرایش شدیدی به تولید علوم انسانی اسلامی به وجود آمد، و حتی کتابهای درسی متعددی چون جامعهشناسی اسلامی یا اقتصاد اسلامی و امثال آن، تهیه و به عنوان متون آموزشی برای دانشگاهها تعیین گردید. ولی بخش اصلی این کتابها چیزی نبود جز محتوای ناقصی از علوم انسانی معمول با اضافه شدن تعدادی آیه و حدیث و احیاناً نقد مطالب موجود. به همین دلیل هم این کتابها به سرعت فراموش شدند و دیگر از آنها نشانی باقی نماند. ولی واقعیت تولیدات علمی اسلامی در این سه دهه چه بوده است؟
اگر مجموع هزینههای حکومتی را که طی این 33 سال صرف کمک به تولیدات علمی اسلامی شده است، با مجموع هزینههایی که افراد شخصی و حوزههای علمیه (به عنوان یک نهاد مدنی) طی سه دههی پیش از انقلاب در این رابطه خرج کردهاند، مقایسه کنیم (به قیمت ثابت)، احتمالاً صدها و بلکه هزاران برابر بوده است. ولی تردیدی نخواهیم داشت که نه در سطح کلام و نه تفسیر و فلسفه، نه فقه و اصول، افرادی چون مرحوم مطهری، علامه طباطبایی، آیتالله العظمی بروجردی و حتی نزدیک به این سطوح هم به جامعهی علمی عرضه نشده است و هنوز هم کتابهای اصلی کلامی و تفسیری که به آنها استناد میشود بیشتر همانهایی هستند که پیش از انقلاب نوشته شدهاند. بنابراین نهتنها در حوزهی علوم انسانی اسلامی، بلکه در حوزهی علوم اسلامی (کلام، تفسیر، فقه و...) نسبت به گذشته پیشرفت چشمگیری نبوده است. و شاید فقه در این مورد استثنا باشد که آن هم به دلیل ضروریاتی بوده که حکومت در عمل با آنها مواجه شده است. طرفه آن که برخی تولیدات علمی قابل توجه در سه دههی اخیر، مرهون کوششهای افرادی است که از بودجههای عمومی بهرهمند نشدهاند. با این مقدمه میتوان پرسید که موانع تولید علوم انسانی اسلامی در ایران چه بوده است که پیشرفت درخوری دیده نمیشود. در این یادداشت میکوشم به طور خلاصه به دو مورد مهم از این عوامل اشاره کنم.
1. اولین عاملی که به ذهن میرسد، اختلاف در مفهوم علوم انسانی اسلامی است. آیا منظور علومی است که به تحلیل جامعهی اسلامی و رفتار مسلمانان میپردازد؟ یا منظور علومی کلی است که مقدمات و اصول و پیشفرضها و حتی روش خود را از اسلام میگیرد؟ یا منظور تحلیل جامعهی صدر اسلام است؟ آنچه که مورد نظر برخی هاست، معنای دوم است. طرفداران این دیدگاه باید این مقدمات و اصول و پیشفرضهای خود را به عنوان بدیل علوم انسانی موجود عرضه کنند و نیازی هم نیست که پسوند اسلامی به آن اضافه کنند. البته اگر در رقابت با علوم انسانی موجود پیروز و سربلند بیرون آمدند، میتوانند افتخار کنند که این را از اسلام گرفتهاند. این رقابت هم باید به صورت تجربی اثبات شود. مثلاً اگر کسی طب سنتی را برتر از علم پزشکی جدید میداند، لزوماً باید این برتری را در درمان بهتر بیمار تجربه و اثبات کند. نمیتواند طب سنتی را برتر بداند ولی برای درمان کوچکترین بیماری خود راهی پزشکان و بیمارستانهای جدید شود، و هیچ آزمایشی را هم در اثبات بهتر بودن طب سنتی در درمان بیماری انجام و ارایه ندهد.
دربارهی معنای اول علوم انسانی اسلامی که تحلیل و توصیف جوامع مسلمانان است، کارهایی شده است ولی این کارها وقتی قابل طبقهبندی در این عنوان است که به صورت تطبیقی با جوامع غیرمسلمان انجام شود که ظاهراً نیاز چندانی به این مقایسه تطبیقی دیده نشده است. در معنای سوم علوم انسانی اسلامی که تحلیل جامعهی صدر اسلام است، کارهای بیشتری صورت گرفته است و بیشتر هم از سوی اندیشمندان عرب بوده که از طریق ترجمه به دست ما میرسد.
2. مانع دوم که مهمتر است، فقدان استقلال کافی نهادهای علمی است. همانطور که گفته شد، پیشرفت دانش اسلامی در ایران در سه و حتی در دو دههی پیش از انقلاب به مراتب بیشتر از سه دههی اخیر بوده است. هرچند امکانات وسیعی در این سه دهه اخیر صرف این کار شده است. علت اصلی آن کاهش استقلال نهادها و یا افراد تولیدکنندهی علم، به ویژه علوم انسانی، اجتماعی و مذهبی است. حمایتهای مادی از این تولیدات نتایج معکوس هم به بار میآورد، زیرا ممکن است استقلال آنها را خدشهدار کند یا افرادی را جذب این کار کند که انگیزههای دانشپژوهانه ندارند. نهتنها در زمینهی علوم انسانی، بلکه در زمینهی فقه نیز نوآوری و حل مسایل با مشکلات مواجه است. نمونهی بسیار روشن آن در قوانین جزایی است که نارساییهای موجود تاکنون به صورت موضعی حل میشده است. از جمله اصل و انواع دیات، دیهی غیرمسلمان، دیهی عاقله، مباحث مربوط به زندان، قصاص عضو، حقوق خانواده، ربا و موارد متعدد دیگر که هیچکدام به صورت ریشهای، بررسی و تجزیه و تحلیل نشدهاند و فقط برحسب ضرورت و موردی و بدون توجه به اصول اولیهی فقهی یا تجدیدنظر در آن تغییراتی کردهاند.
اگر گذری به شهر قم شود و تعداد مؤسسات دانشگاهی، حوزوی و نیز انواع و اقسام دفاتر پژوهشی و پژوهشکدهها و پژوهشگاهها را بررسی کنیم، خواهیم دید که برونداد این مجموعههای عظیم مطابق با انتظاری نیست که از آنها وجود دارد. حتی تاکنون نتوانستهاند به شبهات کلامی و فقهی و... رایج پاسخهای لازم را بدهند، چه رسد به آن که در مقام تدوین و ارایهی علوم انسانی اسلامی برآیند. و این به سبب آن است که عرصهی دانش و علم (به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی) نیازمند استقلال کافی از سایر حوزههای اجتماعی است.
به گمان من این دو مورد مهمترین عوامل مؤثر بر موضوع هستند. هرچند علل و عوامل فرعی دیگر را هم میتوان برشمرد که این نوشته مجال آن نیست. شاید فتح باب در زمینه این موضوع به درک بهتر آن نیز کمک کند.
این یادداشت را عباس عبدی برای سایت برهان نوشته و در تاریخ 26-6-1390 منتشر شده است.
گابریل مارسل، فیلسوف معروف فرانسوى در ۱۸۸۹ در پاریس به دنیا آمد و در اکتبر ۱۹۷۳ درگذشت. پدرش مردى فرهیخته و با فرهنگ بود که سمت هاى اجرایى مهمى در کتابخانه ملى و موزه ملى فرانسه داشت. گابریل در چهار سالگى مادرش را از دست داد. او در خانه اى که لاادرى گرایى پدرش و مذهب پروتستان اخلاق گراى خاله اش بر آن حاکم بود، بزرگ شد. تجربه هاى تکان دهنده جنگ جهانى اول او را به این نتیجه رساند که فلسفۀ انتزاعى با خصلت تراژیک و سوگناک وجود انسان سازگارنیست. مارسل در ۱۹۲۹ به مذهب کاتولیک گروید اما این قضیه اساسا جهت فکرى او را تغییر نداد، گرچه بر پایبندى اش به این عقیده افزود که فیلسوف باید منطق درونى ایمان و امید را مد نظر داشته باشد.
مارسل و اگزیستانسیالیسم
نام مارسل غالبا با تعبیر «اگزیستانسیالیسمانه» یا دینى همراه است. اما مارسل به سبب ابهام هاى این اصطلاح و تداعى کردن فلسفه سارتر که تقریبا به طور کامل با فلسفه او مغایرت دارد، اصطلاح نوسقراطى را براى اندیشه اش ترجیح مى دهد. گرچه این موضوع نباید به معناى نادیده گرفتن نقش گابریل مارسل در فلسفۀ وجودى یا مشابهت او با سایر متفکرانى که به طور متعارف «اگزیستانسیالیست» خوانده مى شوند گرفته شود.
پیش از آنکه یاسپرس و هایدگر آثار اصلى فلسفى شان را منتشر کنند مارسل در رساله اى به نام «وجود و عینیت» (در سال ۱۹۲۵) و در «یادداشت هاى متافیزیکى» بسیارى از موضوعاتى را که بعدها جایگاهى محورى در فلسفه وجودى پیدا کردند در فلسفه فرانسه مطرح کرد. او غالبا با استفاده از یک روش پدیدارشناسانه بسط یافته به موضوعاتى نظیر تجسد، وجود انسان در جهان، تقدم وجود بر تفکر انتزاعى به عنوان نقطه آغازى براى فلسفه پرداخته است.
نقادى مارسل از ایده آلیسم و دفاع او از ایمان شبیه نقادى کى یرکگارد در مورد هگل است. اما مارسل برخلاف کى یرکگارد ایمان را مرهون یک جهش غیرعقلى نمى داند و آن را امرى صرفا فردى محسوب نمى کند. نزدیکی مارسل به هایدگر از آن جهت است که دیدگاه آنان درباۀ ماهیت حقیقت و زبان و تلاش براى بازگرداندن وزن وجودى به تجربه بشرى به هم نزدیک است. هر چند، مارسل برخلاف هایدگر عنصر اطمینان مربوط به تحقق وجودى را که بخشى از درک ایمانى خداوند به عنوان حضور مطلق است به وجود شناسى خود مى افزاید. نسبت مارسل با بوبر از آن جهت است، که هر یک از آنها به طور مستقل به شرح و بسط فلسفه اى مبتنى بر دیالوگ و ارتباط دوسویه ای پرداختند که در آن تمایز میان دو نوع رابطه شخص محور و شىء محور نقشى اساسى دارد.
مشی و روش فلسفى
قدرت متقاعدکننده نتایج تفکر مارسل از روش فلسفى محتاطانه او جدایى ناپذیر است. یکى از بارزترین وجوه تفکر او شور و حرارتى است که به مدد آن به مبارزه با روح انتزاع گرایى و تصلب مى پردازد، همان چیزى که به اعتقاد وى یک خطر حرفه اى در نزد فیلسوفان نظام پرداز و آکادمیک است. اما به رغم آنکه فلسفه نظام مند یا سیستماتیک را رد مى کند، کارش مبتنى بر اصل بنیادین وحدت یا به تعبیر دقیق تر بصیرت و بینشى اساسى است. این بصیرت و بینش که اساسا هم افلاطونى و هم مسیحى است، خود را در این باور جلوه گر مى سازد که در درون قلمرو زمانمند و گذراى عالم طبیعت واقعیت هایى ازلى و ابدى وجود دارد که انسان سالک از آنها آگاهى مى یابد.
تحقیقات فلسفى مارسل را نمى توان از نوشته هاى دراماتیک یا از تجربیات او در موسیقى جدا کرد. نمایشنامه هاى او فلسفى نیستند، به این معنا که نمایشگاههایى عمومى براى ارائه اندیشه هاى حاضر و آماده باشند. آنها به طرح وضعیت هاى پیچیده اى مى پردازند که اشخاص در آن خود را سرگشته و مضطرب و تهدید شده مى یابند و بدین ترتیب به طور غیر مستقیم مى کوشند ماهیت تبعیدگاهى را بشناسند که روح وقتى از خودش و از خدا بیگانه مى شود، بدان وارد مى شود. مارسل معتقد است که انسان در موسیقى نمونه یا جلوه اى مى یابد از هماهنگى کامل و وحدتى که همه تلاش هاى اصیل انسانى براى نیل به آن صورت مى گیرد. فلسفه، هم در کشمکشى که ذات درام است، ریشه دارد و هم در هماهنگى اى که ذات موسیقى است. نقطه آغاز فلسفه یک «بى قرارى» متافیزیکى است، مانند بى قرارى شخصى که در تب مى سوزد و در تقلاست که به موقعیت مساعدترى برسد. این جست و جو و تقلا براى یافتن سرپناهى در آوارگى، طلب هماهنگى در ناهماهنگى، جست و جوى منشأیى متعالى در یک زندگى گذرا و فانى به واسطه نوعى تفکر که مارسل آن را تفکر ثانویه مى نامد، صورت مى پذیرد.
ماهیت تفکر مارسل
مارسل بین دو مرتبه یا دو نوع تفکر تمایز مى نهد: تفکر اولیه و تفکر ثانویه. تفکر اولیه، انتزاعى و تحلیلى و کلى و تحقیق پذیر است. که در آن، فاعل تفکر شخص منفرد انسان نیست، بلکه متفکر در مقام ذهن است. تفکر اولیه مسأله محور است و با قلمرو مسائل سر و کار دارد. صفت بارز رهیافت مسأله محور به جدایى و فاصله اى باز می گردد، که بین سؤال کننده و داده هایى که او راجع به آنها سؤال مى کند، وجود دارد. داده ها و اطلاعات مربوط به تفکر اولیه در قلمرو عمومى جاى دارند و به تساوى در دسترس همه افراد واجد شرایط هستند. همین که مسأله اى مطرح شد، تفکر اولیه بر پایه داده هاى عینى دست به انتزاع عناصر و مؤلفه هایى مى زند که ارتباطى با حل آن مسأله خاص مورد نظر ندارند. وقتى راه حل یا تبیینى یافت شد، کنجکاوى و کشمکش اولیه اى که محرک متفکر بوده اند، از میان مى رود.
تفکر اولیه چنان که در تفکر علمى و فنى نمود پیدا مى کند، این امکان را براى ما فراهم مى کند که جهان خود را به طور کامل ترى به تصرف خود درآوریم و از آن بهتر بهره بردارى کنیم. بنابراین تفکر اولیه امرى ضرورى براى فرهنگ بشرى است، اما معضلات فکرى و اخلاقى هنگامى پدید مى آید که تفکر اولیه سلطه طلب شود و ادعا کند که حق دارد با ملاک هایى که فقط براى قلمرو امور عینى و مسأله محور مناسب اند، درباره هر شناخت و حقیقتى قضاوت کند. وقتى این چنین شود، انتزاع به «روح انتزاعى» تبدیل مى شود و استفاده از فنون به فن سالارى مى انجامد.
تفکر ثانویه، عینى، فردى، اکتشافى و گشوده است و به تعبیر دقیق کلمه، نه با اشیاء، بلکه با امور عینى و حاضر سر و کار دارد، با حضورها. تأملات ثانویه با کنجکاوى یا شک شروع نمى شود، بلکه حیرت و شگفتى سرآغاز آن است. تفکر ثانویه مانند رابطه اى که عاشق با معشوق خود دارد، نسبت به هدف خویش گشوده و پذیرنده است. این نوع تفکر سودجویانه یا صرفا دلمشغول حل مسأله نیست، بلکه مى کوشد بدون آنکه فاعل تفکر را از مورد یا متعلق تفکر جدا کند، با قلمرو رازها ارتباط یابد.
راز
به عقیده مارسل یک راز در ابتدا به صورت مسأله اى که حل آن دشوار است، به نظر مى رسد، اما تفکر نشان مى دهد که در پرداختن به یک راز اصیل تمایز بین فاعل شناسایى و متعلق شناسایى، بین آنچه در من است و آنچه پیش روى من است، از میان مى رود. در مواجهه با پرسش هاى مربوط به آزادى، معنى زندگى، وجود خدا و جز اینها هیچ نظرگاه عینى نمى توان یافت که از آن بتوان یک پاسخ کاملا معتبر کشف کرد. این بدین معنى نیست که راز ناشناخته و غیر قابل شناخت است، بلکه معرفت به راز مستلزم همدلى و مشارکت بى واسطه یا آنچه مارسل خود آن را «شهودخیره کننده» مى نامد، است. تفکر ثانویه فقط هنگامى که به راز وجود و هستى نفوذ مى کند که توأم با عشق و ایمان و وفادارى و سایر «رهیافت هاى عینى» باشد.
دیگری
در تفکر مارسل ارتباط عمیق میان اشخاص نقش مهمى ایفا مى کند تا بدانجا که به دید او فلسفه نه با من هستم (مانند فلسفه دکارت) بلکه با ما هستیم آغاز مى شود. روابط درونى بین اشخاص مى تواند به دوگونه باشد: رابطه اى که در آن شخص با دیگران به صورت اشیایى که باید از آنها استفاده و بهره بردارى کرد، رفتار مى کند. نوع دیگر رابطه، شخص وار یا شخص محور است که انسان در آن با دیگران نه به صورت اشیاى منفعت بخش بلکه به صورت انسانى ارتباط پیدا مى کند. چنانکه گفته شد تفکر مارسل از این حیث به فلسفه گفت وگوى مارتین بوبر نزدیک است. وارد شدن به رابطه دوستانه و محبت آمیز مستلزم آن است که شخص خودمحورى و تملک گرایى را به کلى از خود بزداید و از لحاظ معنوى در دسترس (disponsible) دیگران باشد. در تقرب به خداوند وفادارى به ایمان تبدیل مى شود و در دسترس بودن به امید. انسان در وادی عشق، وفادارى و ایمان به راز وجود نزدیک مى گردد و این اطمینان بر او مستولى مى شود که حضور سرمدى فعلیت بخشى که در طلب شناختن آن است همراه اوست.
اگزیستانسیالیسم مسیحى
پل ریکو در یکى از شش مصاحبه اى که با گابریل مارسل کرد (هر شش مصاحبه پیوست در یکى از آخرین آثار مارسل به نام TRAGIC WISDOM AND BEYOND چاپ اول ۱۹۶۸ و چاپ سوم ۱۹۹۶ منتشر شده است) از او مى پرسد که «مردم دوست دارند بگویند که دو نوع اگزیستانسیالیسم وجود دارد: اگزیستانسیالیسم الحادى فیلسوفانى مانند سارتر و هایدگر، و اگزیستانسیالیسم مسیحى فلاسفه اى چون یاسپرس و گابریل مارسل. نظر شما در این باره چیست؟» مارسل مى گوید: «باید بگویم که من به کلى مخالف این طبقه بندى هستم. همه خوب مى دانند که سارتر اولین کسى بود که در سخنرانى معروفش راجع به اگزیستانسیالیسم آن را با انسان محورى یا اومانیسم یکى گرفت. من چندان اعتراضى به این نوع طرح موضوع ندارم. در واقع من خودم هرگز بدون مقدمه از کلمه اگزیستانسیالیسم استفاده نکردم. در ۱۹۴۶ در کنفرانس روم بود که متوجه شدم شخصى در توصیف آثار و اندیشه هاى من از این اصطلاح استفاده مى کند. آن موقع چندان قضیه برایم مهم جلوه نکرد اما بعدها از من سؤال شد که آیا مى شود تعبیر اگزیستانسیالیسم مسیحى را براى کتابى که به عنوان نکوداشت تقدیم من شد و در حال تدوین بود به کار ببرند. باید بگویم که من به طور کلى چندان با این تعبیر موافق نبودم. با لویى لاول مشورت کردم. او گفت من خوب مى دانم که شما تعبیر اگزیستانسیالیسم مسیحى را دوست ندارید. من هم دوست ندارم اما با وجود این با این پیشنهاد موافقت کنید و من هم پذیرفتم. اما دیرى نگذشت که متوجه شدم چه برداشت ها و حرف هاى گزافه و بى معنایى مخصوصا در میان خانم ها پیرامون کلمه اگزیستانسیالیسم به وجود آمده. از ۱۹۴۹ در هر موقعیتى انتساب به این مفهوم را رد کرده ام. بعلاوه من از این برچسب ها و ایسم ها بیزارم.
فیلسوف آستانه
پل ریکور بر پرسش خود پاى مى فشارد و فى المثل مى پرسد تعابیرى مانند Mystery (راز) به زبان مسیحى است ولى واژه وجودشناسانه به زبان فلسفه تعلق دارد. اما آیا تعبیر «راز وجودشناسانه» نوعى فرا رفتن از مرزهاى زبان فلسفه نیست؟ مارسل در بخشى از پاسخ خود مى گوید: من بدون هیچ دینى بزرگ شدم اما از لحظه اى که تفکر فلسفى را شروع کردم به نظرم مى رسید به طرز مقاومت ناپذیرى به تفکر در راستاى مسیحیت سوق پیدا کرده ام. و در بخش دیگرى از مصاحبه مى گوید: من خودم را همواره «فیلسوف آستانه» محسوب کرده ام فیلسوفى که خود را به نحوى بی قرارانه در حد فاصل میان معتقدان و نامعتقدان نگاه داشته است به طورى که مى تواند رابطه خوبى با معتقدان داشته باشد و همچنین با نامعتقدان هم سخن بگوید و خودش را به آنان بفهماند و یارى شان کند. اما فکر نمى کنم که این دلمشغولى از نوع مدافعه گرایانه باشد. در هرحال این نگرش همدلانه در آن حد فاصل، نقش بسیار مهمى در سیر فکرى من داشته است.» بحث بعدى وجوه تفاوت و تشابه میان مارسل و هایدگر است. مارسل در بخشى از آن مى گوید: «من فکر مى کنم که دیدگاه هایدگر و دیدگاه من درخصوص معناى مقدس وجود با یکدیگر وجه اشتراک دارند یعنى عقیده به اینکه وجود واقعیتى قدسى است. این موضوع به نظرم فوق العاده مهم مى رسد و معتقدم هرگونه پندار احتمالى در مورد نزدیکى میان اندیشه هاى هایدگر و سارتر را برطرف مى سازد.»
منبع: سایت اعلام
دین آمده است تا متدینین به آن رنگ خدا بگیرند و از تعصبات قومی ملی قبیله ای و عشیره ای و ... به درو باشند اما با نگاه به جامعه جهانی و جامعه خود در خواهیم یافت که امروز پیروان ادیان ابراهیمی بیش از آن که رنگ خدا داشته باشند به رنگ های غیر خدایی در آمده اند و درگیر تعصبات خود شده اند. تشیع نیز امروز به نوعی درگیر این تعصبات است و از خط توحید دور و موحدان واقعی مهجور. در ادامه خاطره ای از آیت اله برقعی آمده که شرح این مهجوریت است.
«آیت الله علامه برقعی قمی در خاطرات خود می نویسد: در خاطرم هست كه روزي به قصد عيادت از بيماري در صف اتوبوس منتظر بودم كه ناگهان يك ماشين شخصي جلوي من توقف كرد و سرنشين آن مرا به اسم صدا زد و گفت: آقاي برقعي بفرماييد بالا، نگاه كردم ديدم واعظ معروف آقاي فلسفي است، سوار شدم، پس از سلام و احوالپرسي، ايشان گفت: آقاي برقعي كجاييد، چه مي كنيد؟ خبري از شما نيست؟
گفتم: جناب فلسفي به سبب عقايدم تقريبا خانه نشين شده ام و اگر مي دانستيد كه عقايدم چيست، شايد مرا سوار نمي كرديد، گفت مگر شما چه مي گوييد؟ گفتم: من مي گويم روضه خواني حرام است، كمك به روضه خواني حرام است پول دادن براي آن حرام است، گفت: چرا؟ گفتم چون روضه خوانها آنچه را كه مي گويند اكثرا ضد قرآن است و در واقع با پيامبر و ائمه دشمني مي كنند.
آقاي فلسفي گفت: حتي من! و پرسيد: آيا منبر هم حرام است؟
گفتم: آري حرام است، گفت: چرا؟ براي تفهيم مطلب به او، گفتم آقاي فلسفي يادتان هست در دهه عاشورا در بازار به منبر رفته بودي؟ گفت: آري، گفتم من يكي از همان روزها كه از بازار رد مي شدم صداي شما را شناختم و ايستادم كه سخنان شما را بشنوم و شنيدم كه مي گفتي امام در شكم مادرش همه چيز را مي داند، گفت: بله، اين موضوع در روايات ما ذكر شده (مقصود فلسفي رواياتي بود كه دلالت دارد بر علم امام قبل از تولد، از جمله رواياتي كه مي گويند امام در شكم مادر از طريق ستونهاي نور كه در مقابل اوست همه چيز را مي بيند!) گفتم ولي اين مطلب اولا ضد قرآن است كه مي فرمايد: «والله أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا = خداوند شما را در حالي كه هيچ چيز نمي دانستيد، از شكم مادرانتان خارج ساخت».
ثانيا شما در آخر همان منبر گريز به صحراي كربلا زدي و گفتي هنگامي كه امام حسين (ع) به طرف كوفه مي آمد، حر جلوي او را گرفت و مانع شد كه امام به كوفه برسد، امام ناگزير راه ديگري را در پيش گرفت و «حر» نيز آنها را دنبال مي كرد تا اينكه به جايي رسيدند كه اسب امام (ع) قدم از قدم برنداشت و هر چه امام ركاب زد و كوشيد و نهيب زد و هي كرد، مركبش حركت >نكرد، امام ماند متحير كه چرا اسب حركتي نمي كند، در آنجا عربي را يافت، امام او را صدا زد و از او پرسيد: نام اين زمين چيست؟ عرب جواب داد: غاضريه (قاذريه)، امام حسين(ع) سؤال كرد: ديگر چه اسمي دارد؟ عرب گفت: شاطيءالفرات، امام پرسيد: ديگر چه اسمي دارد؟ گفت: نينوا، امام پرسيد: ديگر چه اسمي دارد؟ گفت: كربلا، امام حسين(ع) فرمود: هان، من از جدم >شنيده بودم كه مي فرمود خوابگاه شما كربلاست.
سپس به فلسفي گفتم: آقاي فلسفي اين امامي كه شما در ابتداي منبر مي گفتي در شكم مادر همه چيز را مي داند و قرآن مي خواند، چطور به اينجا كه رسيد اول اسبش فهميد و آن سرزمين را شناخت و بعدا امام (ع)، تازه آنهم پس از پرسيدن از يك نفر عرب بياباني، محل را شناخت؟! جناب فلسفي اين چه امامي است كه شما ساخته ايد كه نعوذ بالله اسبش پيش از او مطلع مي شود؟! آيا اين است حب ائمه؟ آيا اينست معارف اسلام؟ چرا در مورد روايات بيشتر دقت و تأمل نمي كنيد؟»
پیش از این در مواردی چند به روحیات و اخلاقیات منفی که امروز در جامعه ما به وجود آمده اشاره کردم لحن سخن من در آنجا تلخ و گزنده است. اما این تلخی گواهی از حقیقتی دارد که در جامعه ما اتفاق افتاده. جریان پیش آمده در میدان کاج و رها سازی بیماران در بیابان نمونه هایی بود که رسانه ای شد و کوتاهی دولت و ملت ما را در کمک به هم نوعان و هم وطنان نیازمند نشان داد.
در کنار آن تلخ ها مسلم در گوشه و کنار این کشور پهناور حتماً وقایع خوشایندی که حکایت از روحیه نوع دوستی و دگرخواهی است در جریان است. یک نمونه از این دست رخداد ایثار و فداکاری است که از سوی یکی از جوانان این آب و خاک به تصویر کشیده شد.
گروهبان یکم وظیفه وحید جمشیدی که در شامگاه 25 تیر ماه سال جاری درمرخصی قصد رفتن به شمال کشور را داشته در مسیر اتوبان تهران- قم با سانحه دیدگانی مواجه گردیده و با فداکاری بسیار به کمک حادثه دیدگان شتافته و آنان را از خودروی وازگون شده نجات داده است اما در همین بین خود با خودروی پرایدی تصادف نموده و دچار آسیب دیدگی شدید از ناحیه نخاع می گردد و در بیمارستان هفتم تیر بستری می شود و با وجود اقدامات پزشکی به دلیل شدت جراحات و صدمات وارده سرانجام در 28 مرداد ماه در گذشت.
فداکاری و ایثارگری وحید عزیز، ما را به یاد شهیدانی می اندازد که برای دفع تجاوز دشمن از جان خود گذشتند. نگارنده این سطور برای کاری که او انجام داده در این وضعیت ارزشی جهادگونه قائل است. به یقین اجر و پاداش این ازخود گذشتگی در درگاه خداوند یکتا محفوظ است و در همان حال او را به پاس این رفتار، شایسته ماندگاری می دانم باشد تا از این دست رفتارها در جامعه ما گسترش یابد.
برای آن سرباز فداکار میهن از درگاه خداوند غفران و آمرزش و علو درجات و حشر با خوبان، انبیاء، اوصیاء، صلحاء و شهداء را خواهانم و برای بازماندگانش صبر و اجر مسئلت می نمایم. بی شک دولت و ملت ایران در مقابل این سرباز فداکار وظایفی دارند که نشر و زنده نگاه داشتن یاد او کمترین آن است.
اما در کنار این عمل ایثارگرانه وحید عزیز ما شاهد از همان دست وقایع تلخ هستیم وقایعی که جان وحید فداکار ما را گرفت. متأسفانه در خبرها خواندم که وحید عزیز در همان صحنه با پرایدی برخورد کرده است و این حکایت از سرعت نسبتاً بالای راننده پراید در آن مسیر دارد این در صورتی است که معمولاً در چنین مواقعی به دلیل ترافیک ایجاد شده خودروها می بایست از حداقل سرعت برخوردار باشند. تأسف آن گاه دو چندان می شود که می خوانیم راننده پراید قصد فرار از صحنه را داشته و در حین فرار از روی پای وحید عبور نموده و بر شدت جراحت او می افزاید.
فداکاری سرباز فداکار ما در کنار این اعمال غیر انسانی است که ارزش ماندگاری دو چندان را پیدا می کند. امید که در جامعه ما امثال وحید بیشتر و مانند راننده پراید یاد شده را دیگر مشاهده نکنیم.
در معبدی گربه ای بود که هنگام مُراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد؛ بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مُراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.

سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت و گربه هم مرد. راهبان آن معبد، گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند.

سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی "منشأ آسمانی ثواب بستن گُربه به درخت".
یکی از مضامین اصلی این کتاب سرنوشت همه ی چیزهای «سخت و استوار» در زندگی مدرن و «دود شدن و به هوا رفتن» آنها بوده است. دینامیسم فطری و ذاتی اقتصاد مدرن، و آن فرهنگی که از این اقتصاد نشأت می گیرد، هر آن چه را که خود خلق می کند- محیط های فیزیکی، نهادهای اجتماعی، ایده ها و افکار متافیزیکی، تصاویر و خیالات هنری و ارزش های اخلاقی- نابود می کند، آن هم به منظور خلق مجدد جهان. این کشش ذاتی، همه ی مردان و زنان مدرن را به درون مدار خود می کشد، و همه ی ما را به اجبار با این پرسش درگیر می سازد که در این گردابی که همگی در آن زندگی و حرکت می کنیم چه چیز ذاتی و اساسی، با معنا و واقعی است.
منبع: همان کتاب ص ۳۵۲
آن چه در زیر می آید فرهنگ مدرنیسم را فرهنگی جهانی و عام می داند. مارشال برمن در کتاب "تجربه مدرنیته" آن جا که از مارکس، مدرنیسم و مدرنیزاسیون سخن می گوید، می نویسد:
... برنامه کامل مدرنیسم بین المللی ...: فرهنگی که دارای فکری باز و چندجانبه است و شعاع کلی آرزوهای مدرن را بیان می کند و علی رغم میانجی گری اقتصاد بازار، «ملک مشترک» تمامی بنی نوع بشر است. اما بر خلاف آن چه مارکس می پنداشت چه می شود اگر این فرهنگ عام نباشد؟ چه اتفاق خواهد افتاد اگر معلوم شود که این فرهنگ منحصر به غرب و مختص آن است؟
آنها (پوپولیست های قرن نوزدهمی روسی) گفتند که حال و هوای انقجاری مدرنیزاسیون در غرب- از هم گسیختن اجتماعات و انزوای روانی فرد و فقر همگانی و قطب بندی طبقاتی و خلاقیتی فرهنگی که از نومیدی اخلاقی و هرج و مرج معنوی سرچشمه می گیرد- بیشتر نوعی ویژگی فرهنگی است تا ضرورتی اجتناب ناپذیر که تمامی جهان لاجرم باید آن را انتظار بکشد. چرا نباید ملل و تمدن های دیگر ترکیبی هماهنگ تر و موزون تر از شیوه های زندگی سنتی با توان ها و نیازهای مدرن ایجاد کنند؟ سخن کوتاه، ففط در غرب است که «هر آن چه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود» - آنان این عقیده را زمانی با غرور و رضا به شکل دگماتیک ابراز کردند و زمانی مضطربانه امید بستند که چنین باشد.
قرن بیستم شاهد تلاش های گوناگونی بوده است تا رؤیاهای قرن نوزدهمی پوپولیست ها را متحقق کنند و رژیم های انقلابی در جهان توسعه نیافته با همین هدف قدرت را در دست گرفته اند. این رژیم ها جملگی کوشیده اند تا آن چه را روس های قرن نوزدهمی جهش از فئودالیسم به سوسیالیسم می نامیدند انجام دهند. به عبارت دیگر با دست زدن به تلاش هایی قهرمانانه به قلل اجتماع مدرن برسند بدون این که از اعماق گسستگی و عدم اتحاد مدرن بگذرند... امید آنها این است که اگر فقط بتوانیم مردم را از این فرهنگ محافظت کنیم، آنگاه به عوض آن که در جهات مختلف متفرق شوند و اهداف متلون و کنترل ناپذیر خود را دنبال کنند، قادر خواهیم بود تمام مردم را در جبهه ای محکم بسیج کنیم تا اهداف مشترک ملی را در پی بگیرند.
... اگر همان طور که اغلب حکومت های جهان سوم می گویند این فرهنگ واقعاً منحصر به غرب است و بنا بر این ربطی به جهان سوم ندارد، چرا این حکومت ها نیازمندند این همه توان را صرف سرکوب آن کنند؟ آن چه آنان به بیگانگان نسبت می دهند و به عنوان «فساد غرب» ممنوع می سازند در واقع توان ها و آرزوها و روح انتقادی مردم خودشان است. هنگامی که سخنگویان و مبلغان حکومتی اعلام می کنند که کشورشان از این نفوذ بیگانه پاک است، در واقع منظورشان این است که مدت زمانی است موفق شده اند قید و بندی سیاسی و معنوی بر دست و پای مردم شان ببندند. هنگامی که قید و بند پاره شود یا وضعی انفجاری پیش آید، روح مدرنیستی یکی از نخستین چیزهایی است که آشکار می شود: این روح نشانه بازگشت سرکوب شدگان است.
به طور كلي مي توان گفت براي درك مطالعات فرهنگي و نظريه در مطالعات فرهنگي بايد ابتدا با جامعه شناسي و مردم شناسي در كل با گرايش هاي متفاوت در علوم اجتماعي آشنايي حاصل كرد. اما كتاب هايي هم هستند كه مي توان با خواندن آنها به فهم كلي اي از نظريه فرهنگي دست يافت.
در ابتدا خواندن كتاب درآمدي بر نظريه فرهنگي نوشته فيليپ اسميت و ترجمه حسن پويان مي تواند مناسب باشد. چون اين كتاب از زاويه ديد مطالعات فرهنگي نگاشته شده و سعي دارد ديدي كلي به پژوهشگران در اين حوزه بدهد. اين كتاب خصوصا براي دانشجويان نوشته شده و نثر ساده و در عين حال آموزنده اي دارد.
كتاب درآمدي بر نظريه فرهنگي معاصر نوشته اندرو ميلنر و جف براويت و ترجمه خيلي خوب جمال محمدي كتاب ديگري است كه تقسيم بندي كامل و خوبي دارد و مي تواند در مورد فهم نظريه فرهنگي كمك زيادي كند. البته متن اين كتاب كمي سنگين تر از كتاب اسميت مي باشد. اما به دليل فصل بندي متفاوتي كه با كتاب هاي ديگر دارد كتاب در خور توجهي است.
كتاب ديگري كه مي تواند به فهم دلايل به وجود آمدن نظريه فرهنگي و رشته مطالعات فرهنگي كمك زيادي كند كتاب زيباي منتقدان فرهنگ است. نوشته لزلي جانسون و ترجمه ضياء موحد. متن اين كتاب هم كمي ثقيل مي باشد.
كتاب خيلي خوبي كه اخيرا توسط موسسه جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران منتشر شد كتاب مطالعات فرهنگي: ديدگاه ها و مناقشات گزينش و ويرايش دكتر محمد رضايي است. كه حاوي مقالات بسيار مفيدي از نظريه پردازان و متفكران اين حوزه مي باشد.
براي آشنايي با نظريه ها در حوزه فرهنگ و زندگي روزمره كتاب فرهنگ و زندگي روزمره نوشته اندي بنت و ترجمه روان ليلا جوافشاني و حسن چاوشيان كتاب مفيدي است.
كتاب مقدمه اي بر نظريه هاي فرهنگ عامه گزينه مناسبي براي آشنايي با نظريه هايي در باب فرهنگ عامه ، مكتب فرانكفورت و صنعت فرهنگ، فرهنگ و فمينيسم و پست مدرنيسم و ... مي باشد. اين كتاب نوشته دومينيك استريناتي و ترجمه ثريا پاك نظر مي باشد.
كتاب هاي حاشيه اي ديگري هستند كه خيلي كمك كننده مي باشند. مثل از مدرنيسم تا پست مدرنيسم به ويراستاري عبدالكريم رشيديان، كه براي آشنايي با نظر متنفكران تاثير گذار در اين حوزه كتاب خيلي خوبي است.
فهرست كامل كتاب ها:
هال، استوارت و ديگران(1386)، مطالعات فرهنگي:ديدگاه ها و مناقشات، گزينش و ويرايش محمد رضايي، تهران، انتشارات جهاد دانشگاهي.
میلنر، اندرو(1385) درآمدی بر نظریه فرهنگی معاصر، ترجمه جمال محمدی، تهران، ققنوس
بنت.اندی(۱۳۸۶) فرهنگ و زندگی روزمره. ترجمه لیلا جو افشانی و حسن چاوشیان. تهران. نشر اختران
استریناتی، دومینیک(1380)، نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران، انتشارات گام نو،
اسمیت فیلیپ(۱۳۸۳). درآمدی بر نظریه فرهنگی.ترجمه حسن پویان. تهران. نشر پژوهشگاه...
جانسون. لزلی(۱۳۷۸).منتقدان فرهنگ. ترجمه ضیاء موحد. تهران.انتشارات طرح نو.
کهون.لارنس(۱۳۸۵). از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، ویراستار ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران. نشر نی.
سایمن دیورینگ . مطالعات فرهنگی . ترجمه حمیرا مشیر زاده
به نقل از http://mashgh9.blogfa.com/post-27.aspx
سوم خرداد ۱۳۶۱ نه تنها يک روز به يادماندني در تاريخ دفاع هشت ساله مردم ماست که يک نقطه عطف در تاريخ معاصر کشور ما به شمار مي رود. در يک صد و پنجاه سال گذشته جنگ هايي که کشور ايران با دول بيگانه داشته است و البته در غالب آنها اين ايران بوده که مورد تهاجم قرار گرفته با شکست ايران همراه بوده است و در همه آنها بخش هايي از خاک کشور به ديگران واگذار شده. در اين بين نبايد از خسارات روحي و رواني ناشي از شکست و جريحه دار شدن غرور ايرانيان غفلت کرد به طوري که وقتي روح ايراني مجالي مي يافت به عقده گشايي مي پرداخت. غائله قتل گريبايدوف و اشغال سفارت روسيه توسط مردم تهران بعد دو شکست پياپي از روسيه را مي شود در اين قالب تفسير کرد.
از اين رو جا دارد واقعه فتح خرمشهر را در همين قالب تفسير کرد. در واقع مردم ما توانستند بر جراحت هاي وارده بر روح ايراني که از پس بيش از يک قرن به آنها ارث رسيده بود مرهم گذارند. و به قولي ايرانيان توانستند با شکست کشور متجاوزي که از سوي قدرت هايي که در سرنوشت گذشته تلخ آنان نقش داشته اند به گونه اي نمادين انتقام بگيرند. به عبارت ديگر فتح خرمشهر يک نماد و سمبل است. نماد و سمبل پايداري و ايستادگي يک ملت در برابر تجاوز خارجي.
قطعاً به اين حماسه از زواياي مختلفي مي شود نگريست. اين واقعه را مي توان دستمايه خلق آثار مکتوب، مصور و غيره قرار داد. اين روز مي تواند نقطه آغاز پرسش براي ادامه جنگ باشد. همه اينها در جاي خود قابل طرح است.
اما نقطه اشتراک همه مسايل در اين روز اين است که به راستي روز فتح خرمشهر يک روز ملي است روزي است که تمام ايرانيان با هر گرايشي از ياداوري آن احساس سربلندی و عزت مي کنند. شايد يکي از نکات جالب توجه در زندگي ما ايرانيان به عنوان يک ايراني خاطراتي است که در آن بعد از ظهر وقتي از راديو خبر فتح خرمشهر اعلام شد در در ذهن داريم.

من نيز خاطره آن روز هرگز از يادم نمي رود چرا که در آن روز حماسي من و شهيد غلامحسين قندي در ميدان مرکزي کرج آن موقع، در حال برگشت به خانه بوديم. با شنيدن اين خبر رانندگان چراغ هاي خودروهاي خود را روشن کردند و مردم غرق در شادي به يکديگر تبريک مي گفتند و به هم شيريني تعارف مي کردند.
گرامي باد ياد و خاطره آفرينندگان آن روز به ويژه شهداي عمليات بيت المقدس.
عنوان فوق نام کتابي است با عنوان فرعي "نظري بر تطور مباني فکري تشيع در سه قرن نخستين" که نويسنده آن سيد حسين مدرسي طباطبايي و مترجم آن هاشم ايزدپناه است. چاپ هقتم اين کتاب توسط انتشارات کوير در سال ۱۳۸۸ با قيمت ۶۶۰۰ تومان به بازار عرضه شده است. به شهادت گروهي ميان چاپ نخستين و حتي دستنوشته اي که از اين کتاب تا پيش از چاپ آن موجود بوده فرق فاحشي نيست اين را از آن رو گفتم که براي بسياري تجديد چاپ چنين کتابي در مخالفت با نظر محافل ذي نفوذ دولتي و غيردولتي خيلي عجيب به نظر رسيده است.
در هر صورت خواندن اين کتاب براي علاقه مندان به مباحث دين پژوهي توصيه مي شود. به گمان من نويسنده در اين کتاب در صدد پاسخ به اين سؤال است که فکر شيعي و به عبارتي فکر امام منصوب در شعب مختلف آن و مهم تر از همه شيعه دوازده امامي به چه صورت شکل گرفته است؟ به نظر مي رسد نويسنده به اين درک نايل آمده که فکر شيعي در يک فرايند تدريجي شکل گرفته است و بر خلاف تصور رايج عاميانه و حتي اکثر خواص در جامعه امروز شيعي شيعيان سه قرن نخستين در شناخت امام منصوب با ترديدهاي جدي روبرو بوده اند و همين زمينه را براي انشعاب شيعه به فرق مختلف هموار کرده است.
براي اطلاع از نظرات گوناگون در مورد اين کتاب و حاشيه هاي چاپ فارسي آن مي توانيد اينجا و اينجا و اينجا و اينجا و اينچا را مطالعه کنيد.
جامعه ایران در روز ۲۸ آذر ۱۳۸۸ در ماتم از دست دادن آیت الله العظمی منتظری فرو رفت و او که عمری را در تحصیل و تدریس علوم اهل بیت عصمت و طهارت گذرانده و صدها طلبه فاضل و مجتهد تربیت نموده سالیانی را پیش از انقلاب به دفعات به جرم آزادی خواهی در حبس به سر برده و پس از انقلاب امام راحل را در بنای جمهوری اسلامی ایران یاری داده و بیست سال آخر عمر خود را به حصر و زندگی در شرایط سخت گذرانده بود، چهره از این جهان بر گرفت و در نقاب خاک پنهان و در جوار رحمت الهی مهمان گشت.
در وصف عالم ربانی و فقیه عالی قدر آیت الله العظمی منتظری از زوایا و ابعاد مختلفی می توان سخن گفت اما در این دمی که با ما هستید ترجیح می دهم با این عنوان از او یاد کنم منتظری مردی با چراغ روشن که ذیلا به توضیح آن می پردازم.
جامعه ایران جامعه ای استبدادزده است هزاران سال است که استبداد سایه شوم خود را بر فرهنگ، اجتماع، اقتصاد و سیاست این مرز و بوم انداخته است و تاریکی آن کمتر مجالی برای بروز فضایلی چون آزادگی، آزادی خواهی، عدالت طلبی، راستی، صداقت، یک رنگی، همکاری، دوستی ووو می دهد. در این فضای تاریک افراد سعی می کنند با چراغ خاموش حرکت کنند تا کمتر دیده شوند و در فضای مبهم و تیره استبدادزده و ناامن آهسته بروند آهسته بیایند تا مبادا کسی شاخشان بزند. این استتار و حرکت با چراغ خاموش با توسل به رذایلی چون دروغ، دورویی، تملق، چاپلوسی، فرصت طلبی، توطئه، دسیسه ووو حاصل می گردد.
اگر چه جو غالب جامعه ایران مستعد حرکت خاموش است اما به هر دلیلی کسانی توانسته اند بر این جو فایق آمده و وجود خود را از فضایل نورانی کنند و با چراغ روشن حرکت نمايند. اصرار بر این فضایل و حرکت با چراغ روشن تحت هر شرایط در جامعه ما که گاهاْ به سادگی و ساده لوحی تعبیر می شود علاوه بر اینکه به فرد توانایی دیدن کژی ها و کاستی ها را می دهد او را در معرض دید دیگرانی قرار می دهد که دانسته یا ندانسته تاب تحمل حرکت با چراغ روشن دیگران را ندارند.
آگاه شدن و آگاه ساختن ديگران از کژِ ي ها و کاستي ها در جامعه اي مثل ايران چه بسا به ضرر منافع مادي صاحبان چراغ روشن باشد و از همين روست که اي بسا روشن چراغاني که وقتي منافع خود را در خطر مي بينند موقتاً چراغ خود را خاموش مي کنند تا کژي ها ديده نشود. اما مرحوم آيت الله العظمي منتظري از زمره کساني بود که همواره با چراغ روشن حرکت کرد و آن چه را که به باورش کژي و کاستي و ناراستي مي ديد فرياد زد حتي اگر اين فرياد منافع مادي او را به خطر مي انداخت.
تقويم سال هاي پاياني عمر امام و نزديکي رهبري او را نشان مي داد که به باور او در بناي جمهوري اسلامي که بر خون شهدا و رنج مجاهدان استوار بود کژي راه يافته بود. او اين کژي ها را مي ديد و به ديگران نشان مي داد و بر رفع آن اصرار مي کرد در حالي که اين اصرار مقام او را به خطر مي انداخت. عده زيادي او را تخطئه کردند اما گذر سال ها کژي ها را بر غالب افراد نمايان ساخت.
روحش شاد، مشعلش فروزان و امثالش بي شمار
خوبان هر ملت و امتی به دلیل رسم و راهشان محترمند و این احترام به تبع در مورد آن چه از آنان نشان دارد چون عکس و مزار و کسانشان جاری است. امام خمینی نیز یکی از خوبان ملت ایران و امت اسلام است و بر همین اساس هیچ ایرانی و مسلمان منصفی بی احترامی به او را روا نمی داند و محکوم می کند. بر این اساس در این دمی که با ما هستید ذکر چند نکته را خالی از فایده نمی دانم :
۱- آن چه اولا و بالذات مورد احترام است اصل، رسم و راه خوبان است احترام به بزرگان دین و معصومان (علیهم السلام) با تبعیت و پیروی از آنان محقق می شود آن چنان که قرآن از قول رسول خدا
می فرماید:" ان کنتم تحبون الله فاتبعونی" اگر خدا را دوست دارید از من تبعیت کنید یعنی از راه و رسم نبوی پیروی کنید بر همین منوال حرمت گذاری به امام راحل نیز در گرو پیروی از راه و رسم اوست و آن همانا سیره عملی و اندیشه های ایشان است. بزرگداشت امام امروز به پاسداشت استقلال، آزادی و جمهوریت و اسلامیت است که اگر بی احترامی های روا داشته به این میراث های اصیل امام را کسی امروز بر عهده بگیرد من کسی را سراغ دارم که پاره کردن عکس ایشان را به دوش گیرد.
۲- غالب ما به گونه ای بار آمده ایم و برای ما بیان شده است که بیش از آن که به اصل و رسم خوبان مان توجه داشته باشیم به عکس و احترام ظاهری به خوبان مان توجه داریم. امروز از فضایل اخلاقی که بزرگان دین ما به آنها شهره اند در جامعه ما خبر چندانی نیست امروز کمتر کسی به ما می گوید و کمتر کسی از خود می پرسد که حسن خلق، خوشرویی، وفای به عهد، نظم، راستگویی، امانت داری، رازداری و ... اساس دعوت و راه و رسم بزرگان ما بوده است. در مقابل تا بخواهید به عکس و مرقد و نشان های ایشان عرض ارادت می کنیم.
۳- اقتضای ورود به سیاست آن است که شخص سیاست مدار و لو از خوبان باشد به درستی در معرض نقد و به ناروا در معرض اهانت و توهین می باشد. کم نبودند کسانی که در زمان پیامبر (ص) و علی (ع) لب به اهانت گشودند و دست توهین به ایشان دراز کردند. و بعد از مرگ نیز این احتمال در حق علی(ع) به گونه ای بود که تا زمان امام صادق (ع) قبرش پنهان بود. و امروز هم گه گاه شاهد اهانت هایی به بزرگان دین هستیم و در آینده نیز خواهیم بود. امام راحل نیز از این حکم مستثنی نیست.
۴- در یک جامعه سیاست زده اهانت به بزرگان می تواند دست مایه انتقام جویی گروهی و جناحی قرار گیرد و یا در بازی سیاست به فراموشی سپرده شود. برای پرهیز از دو سوی افراط و تفریط باید در صورت آشکار شدن اهانت (چرا که اگر در خفا و یا جمع محدودی اهانت صورت گرفته علنی نمودن آن ممکن است ضرر بیشتری داشته باشد) ضمن محکوم نمودن آن، برای محو ریشه توهین و اهانت به شناسایی زمینه آن پرداخت.
۵- به گمان من راه حل بسیاری از نابسامانی های اخلاقی و اجتماعی ما در آزادی های مشروع و قانونی و رعایت حقوق شهروندی است. با باز بودن فضا برای نقد و بیان عقاید دیگر کمتر کسی نیاز به اهانت پیدا می کند.
روش تقکر سیاسی هر ملت نتایج و پیامدهای مهمی در سرنوشت اجتماعی سیاسی و اقتصادی آن دارد. روش تفکر به نظم اجتماعی یا سیستمی می انجامد که یک ملت در چارچوب آن زندگی می کند. آفات تفکر سياسي پيش از آن که ماهيت سياسي داشته باشد ماهيت فرهنگي دارد و اين بدان معناست که براي درمان رفتارهاي سياسي و اقتصادي ضرورت دارد رهيافت ها فرهنگي باشند.

با بهره گيري از روش مشاهده وضع موجود و استقرا در مطالعات تاريخي آفات روشي تفکر سياسي در ايران عبارتند از:
به نقل از: روش تحقيق در علوم سياسي و روابط بين الملل، نوشته دکتر محمود سريع القلم، نشر و پژوهش فرزان روز